Friday, May 24, 2019

تصمیم کبری

تصمیم گرفتم دیگه این جا هم ننویسم. چون فهمیدم این کارم هم بخشی از تجارت توجهه. گیری افتادیم. عاقل بودن چقدر سخت شده. قبل از این می خواستم بگم از آدمای براق خوش م نمیاد. ولی دیگه حوصله توضیح دادن ش ندارم. این روزا خیلی حوصله م سر میره. ولی چی میشه کرد. کاش میشد پیاده روی م به سمت قطب شمال شروع کنم.

Monday, May 20, 2019

مقصر

می دونی میشه چی گفت. میشه گفت هوای خنک بهترین چیزیه که خلق شده. ولی واقعا خلق شده؟ یعنی خداوند یه زمانی رو اختصاص داده به این که چیزی خلق کنه و خروجی ش شده هوای خنک؟ خودش از نتیجه راضی بوده یا نه. مثلا دیگه خورده به ددلاین و چپر چلاغ یه چیزی سر هم کرده؟ اگه این جوری باشه باید گفت اگه درست وقت می ذاشت دیگه چی میشد. ولی مساله اینه که اصلا آیا در این جهان چیزی خلق شده مگه. اگه خلق نشده چه طور چیزی درست شده به صورت رندوم که این قدر خوبه. یعنی یحتمل میلیون ها جهان دیگه هستن که توشون هوای خنک نیست. ولی این همه جهان کجا هستن. آیا در همین جایی که ما هستیم یا در سیارات دوری که هرگز نمی بینیم. سلام. یه چرت زدم این وسط. عجب هوایی گشته پسر هم اکنون. این یارو که تو تبلیغات سطح شهر علی بابا گذاشتن یه جوری نیست؟ یعنی معلوم نیست مرده یا زن. و این باعث میشه فکر کنم که ممکنه یهو بیاد کون م بذاره. در واقع ممکنه بری بلیط بگیری این یارو بیاد سر وقت ت. بدتر از اون ازشون هتل بگیری و بیاد بالا سرت. حالا بعدش هم میگه با هم سفر رفتیم و تو خونه ت هم میاد بالا سرت. همه ش تقصیر این راننده کس و شعره که یه نفس زر می زنه. زر های متقاطع و بدون هدف.

Sunday, May 12, 2019

مشکلات

در واقع این نکته حقیقت داره که آدمی مثل من توی سیستم این جهان قرار نیست چیز خاصی بشه. اصلا این چیز خاصی شدن القای همین سیستمه که بیش تر جون بکنی و به هیچ جا نرسی. یعنی می خوام بگم کل قضیه شبیه اون خریه که جلوش جو (خر جو می خوره؟ نمی دونم خوراک خر چیه. یعنی اگه یه روز یه خر ببینم و در حال مرگ از گشنگی باشه نمی دونم تن ماهی باید بهش بدم یا نون پنیر) گرفتن و همین جوری هزاران ساعت به دنبال خوردن اون جو می دوه. یعنی می خوام بگم کل بازی دست کاری شده است و ما می دونیم و اونا می دونن ولی از بازی درنمیایم. این بخش عجیب ماجراست. چرا به چنین چیزی ادامه میدیم. بدتر این که مدام بیش تر و بیش تر هم توش فرو میریم. برا رسیدن به جای بالاتر دست و پا می زنیم. (چرا از ضمیر جمع استفاده می کنم. دیگه نمی کنم). اگه از من بپرسی میگم برا این که هیچ دست آویز دیگه ای متصور نیستم. چون فکر می کنم این که ول کنم همه چی رو و برم توی روستا کشاورزی کنم یه تصور غیر واقعیه برام. حقیقت ش بخوای برا زنده موندن نه به قهوه نیاز هست نه به خونه بزرگ نه به شیر پرچرب نه به استیک یا ماشین. حتی برا لذت بردن از زندگی هم اینا کاری برات نمی کنن. فقط استرس زیادی. ولی وقتی وسط راه پله ای و دور و برت این قدر آدمه که هل ت میدن نمی تونی چیزی ببینی. چه جوری خودم آزاد کنم؟ بدبختی اینه که با هر قدم بدتر توش فرو میرم. هر چقدر جلو تر میرم ناراحت تر میشم و می دونم این چیزیه که نمی خوام. ولی نمی دونم چی می خوام. نمی دونم راه ش چیه. من دوس ندارم اسیر این بازی بی انتهای پیش رفت و درآمد و بالا رفتن از پله های ترقی باشم. من می دونم هیچ فرقی نداره کجا باشم همه ش یه چیزه. همه ش فشار شبانه روزی برا کشیدن شیره روح آدمه و استرس دائمی از جا موندن. وقت کم داشتن. از هیچی لذت نبردن. من احتمالا می تونستم یه شاعر خوب بشم. البته نه این جا و به این زبون یاجوج و ماجوجی. ولی نیستم. اون روز داشتم فکر می کردم احتمالا بهترین شغل برا من اینه که کس و شعر بگم. اگه بابت ش بهم پول بدن البته. حالا امروز هم اومدم دانشگاه. کاش می تونستم هرگز نیام تو شهر. مثلا در ماه یکی دو نفر بیش تر نبینم. این زندگی ایده آلی بود برای من. هیچ ارتباطی با جهان نداشته باشم. خوبی این که از رسانه ها دور باشی اینه که همیشه سورپرایز میشی. مثلا از دیدن این که بمب می خوره رو زمین. یا از این که سیل میاد. چون هیچ خبری نداری. اصلا دیگه در جهان چنین جایی هست یا نه. خیلی دوس دارم بدونم مردم جاهای خوش آب و هوا دیگه چرا این کار نمی کنن. اگه توی این صحاری خاورمیانه هر چی هم بدوی کلا یه وجب جای درست حسابی پیدا نمی کنی که بتونی دو دیقه هم بمونی. ولی خب اون جا کافیه یه ساعت راه بری یحتمل. و شروع کنی شخم زدن. من خسته شدم و حوصله ندارم و ناراحتم. تو این فکرم که بتونم گوشی م به یه گوشی بدون هیچ شبکه اجتماعی تغییر بدم. شاید هم باید اینترنت ش در کل روز یکی دو ساعت روشن کنم. فکر کنم این بهترین اتفاق باشه. این کار می خوام شروع کنم. از همین الان. عجب فکر بکری به ذهن م رسید ناگهان.

شلوار

خیلیا به من میگن تو برترین انسانی هستی که تا حالا پا بر این کره خاکی نهاده. من هم میگم درسته ولی لطفا با صدای بلند نگین چون این جوری هر کسی یه تیکه از من می خواد و لباسام پاره میشه. شاید حقیقت همین باشه و من چون روی بلند ترین قله جهان وایسادم همه چیز به نظرم پست و پایین میاد. نمی دونم. شاید این بهاییه که برای برتری باید بپردازم. شاید این سرنوشت منه که بار بشریت بر دوش بکشم. شاید اگه یه روان کاو درست حسابی این کس و شعرای من بخونه بتونه بگه چه مرگمه. داشتم جمله قبلی می نوشتم و به نظرم رسید که روانگاو خیلی خنده داره. یعنی از اون کلمه هاست که بی دلیل شادن، یعنی گاویه که روان داره؟ یا روانی که گاوه؟ آدم خنده ش می گیره. نه؟

Friday, May 10, 2019

دستگیره در

امروز یه اتفاق عجیب برام افتاد. عجیب ولی نه جالب. از این چیزا که فقط برا بچه های پنج ساله یا پيرمردای هشتاد و نه ساله میفته. البته ممکنه برا ابدال هم رخ بده. از اون جا که من نه پنج سالمه و نه هشتاد و نه سالم حدس می زنم جزو ابدال زمین شده باشم. صبح پا شدم و با طمانینه دسشویی رفتم و لباس پوشیدم. آب خوردم و یه کم آب انار. در قفل کردم و رفتم پایین (آشغالا هم برداشتم) اینترنت موبایل م روشن کردم و مسیجای دیشب نیگا می کردم و می رفتم و در همین حین احساس کردم دلم داره بی نهایت درد می گیره. هرچی جلو تر رفتم این درده بیش تر شد و دیگه کم کم احساس کردم اگه دو دیقه دیگه نرم دسشویی یحتمل از توی چشمام گه می زنه بیرون. اصلا این که این درد تا سر کار و حتی دسشویی نگهبانی تحمل کنم برام غیر قابل تصور شد. در صورتی که اول ش دسشویی دم محل سیگارکشی رو تصور می کردم تا یه سیگار هم اول صبح به همین بهانه بکشم. بعد دیدم حتی به اون کوچه ای که باید سرش سیگارم روشن کنم هم نمی رسم. دیگه گردش کردم و برگشتم و به راننده م مسیج دادم نمیام. (هرچند راننده احمق م باز ده دیقه بعد زنگ زد و مجبور شدم این پیام م رو براش به صورت صوتی هم اجرا کنم). بعد به سرعت برگشتم و قبل از این که برم توی دسشویی تی شرت م درآوردم جوری که عینک م هم رفت توش. بعد باز رفتم آب خوردم. چرا چنین اتفاقی برام افتاد. اگه از این آدما بودم که معتقدن هرکس به یه دلیلی این جاست (یا اون جا یا هر جا) و وقایع جهان کاملا رندم نیستن می گفتم یحتمل یه اتفاق بدی قرار بوده بیفته که این جور شده. یا اگه از اینا بودم که به سلامتی شون اهمیت میدن می گشتم ببینم دیشب چی خوردم که این جوری شدم. ولی این اتفاق هیچ تاثیری روم نداشت و تنها اثرش این بود که مجبورم با متروی کرج و در معیت هزاران تبعیدی عین خودم به زامبی لند برم و حضور یه موجود دیگه رو روی صندلی بغلی م تحمل کنم. می خواستم چیزهای دیگه هم بگم ولی حوصله ش ندارم.

Sunday, May 5, 2019

حقیقت

من واقعا ناراحتم و از زندگی م لذت نمی برم.

ذهن

تصمیم گرفتم خودم از مسائل مالی رها کنم. یعنی ذهن م رها کنم. من راستش معتقدم اتفاقات جهان بیرون خیلی کم تر از چیزاییه که تو ذهن اتفاق میفتن. در واقع اگه بتونی بفهمی به صورت خالص چه اتفاقی میفته که واقعا فقط مرتبط با واقعیت فیزیکیه خیلی جالب میشه. نمی دونم منظورم متوجه میشی یا نه. داشتم فکر می کردم وقتی عقب تو اسنپ نشستم و یه اسنپ دیگه که یه نفر عقب ش نشسته میاد بغل شبیه دو تا کالسکه ران توی مسابقه کالسکه میشیم. ولی بعد فکر کردم شاید اونا کالسکه ران ما هستن چون دارن پول مفت ازمون استخراج می کنن. آره داشتم می گفتم من از اینایی م که میگن خوش حالی توی ذهنه نه توی بیرون. حوصله م از دست دادم.