در واقع این نکته حقیقت داره که آدمی مثل من توی سیستم این جهان قرار نیست چیز خاصی بشه. اصلا این چیز خاصی شدن القای همین سیستمه که بیش تر جون بکنی و به هیچ جا نرسی. یعنی می خوام بگم کل قضیه شبیه اون خریه که جلوش جو (خر جو می خوره؟ نمی دونم خوراک خر چیه. یعنی اگه یه روز یه خر ببینم و در حال مرگ از گشنگی باشه نمی دونم تن ماهی باید بهش بدم یا نون پنیر) گرفتن و همین جوری هزاران ساعت به دنبال خوردن اون جو می دوه. یعنی می خوام بگم کل بازی دست کاری شده است و ما می دونیم و اونا می دونن ولی از بازی درنمیایم. این بخش عجیب ماجراست. چرا به چنین چیزی ادامه میدیم. بدتر این که مدام بیش تر و بیش تر هم توش فرو میریم. برا رسیدن به جای بالاتر دست و پا می زنیم. (چرا از ضمیر جمع استفاده می کنم. دیگه نمی کنم). اگه از من بپرسی میگم برا این که هیچ دست آویز دیگه ای متصور نیستم. چون فکر می کنم این که ول کنم همه چی رو و برم توی روستا کشاورزی کنم یه تصور غیر واقعیه برام. حقیقت ش بخوای برا زنده موندن نه به قهوه نیاز هست نه به خونه بزرگ نه به شیر پرچرب نه به استیک یا ماشین. حتی برا لذت بردن از زندگی هم اینا کاری برات نمی کنن. فقط استرس زیادی. ولی وقتی وسط راه پله ای و دور و برت این قدر آدمه که هل ت میدن نمی تونی چیزی ببینی. چه جوری خودم آزاد کنم؟ بدبختی اینه که با هر قدم بدتر توش فرو میرم. هر چقدر جلو تر میرم ناراحت تر میشم و می دونم این چیزیه که نمی خوام. ولی نمی دونم چی می خوام. نمی دونم راه ش چیه. من دوس ندارم اسیر این بازی بی انتهای پیش رفت و درآمد و بالا رفتن از پله های ترقی باشم. من می دونم هیچ فرقی نداره کجا باشم همه ش یه چیزه. همه ش فشار شبانه روزی برا کشیدن شیره روح آدمه و استرس دائمی از جا موندن. وقت کم داشتن. از هیچی لذت نبردن. من احتمالا می تونستم یه شاعر خوب بشم. البته نه این جا و به این زبون یاجوج و ماجوجی. ولی نیستم. اون روز داشتم فکر می کردم احتمالا بهترین شغل برا من اینه که کس و شعر بگم. اگه بابت ش بهم پول بدن البته. حالا امروز هم اومدم دانشگاه. کاش می تونستم هرگز نیام تو شهر. مثلا در ماه یکی دو نفر بیش تر نبینم. این زندگی ایده آلی بود برای من. هیچ ارتباطی با جهان نداشته باشم. خوبی این که از رسانه ها دور باشی اینه که همیشه سورپرایز میشی. مثلا از دیدن این که بمب می خوره رو زمین. یا از این که سیل میاد. چون هیچ خبری نداری. اصلا دیگه در جهان چنین جایی هست یا نه. خیلی دوس دارم بدونم مردم جاهای خوش آب و هوا دیگه چرا این کار نمی کنن. اگه توی این صحاری خاورمیانه هر چی هم بدوی کلا یه وجب جای درست حسابی پیدا نمی کنی که بتونی دو دیقه هم بمونی. ولی خب اون جا کافیه یه ساعت راه بری یحتمل. و شروع کنی شخم زدن. من خسته شدم و حوصله ندارم و ناراحتم. تو این فکرم که بتونم گوشی م به یه گوشی بدون هیچ شبکه اجتماعی تغییر بدم. شاید هم باید اینترنت ش در کل روز یکی دو ساعت روشن کنم. فکر کنم این بهترین اتفاق باشه. این کار می خوام شروع کنم. از همین الان. عجب فکر بکری به ذهن م رسید ناگهان.
No comments:
Post a Comment