امروز یه اتفاق عجیب برام افتاد. عجیب ولی نه جالب. از این چیزا که فقط برا بچه های پنج ساله یا پيرمردای هشتاد و نه ساله میفته. البته ممکنه برا ابدال هم رخ بده. از اون جا که من نه پنج سالمه و نه هشتاد و نه سالم حدس می زنم جزو ابدال زمین شده باشم. صبح پا شدم و با طمانینه دسشویی رفتم و لباس پوشیدم. آب خوردم و یه کم آب انار. در قفل کردم و رفتم پایین (آشغالا هم برداشتم) اینترنت موبایل م روشن کردم و مسیجای دیشب نیگا می کردم و می رفتم و در همین حین احساس کردم دلم داره بی نهایت درد می گیره. هرچی جلو تر رفتم این درده بیش تر شد و دیگه کم کم احساس کردم اگه دو دیقه دیگه نرم دسشویی یحتمل از توی چشمام گه می زنه بیرون. اصلا این که این درد تا سر کار و حتی دسشویی نگهبانی تحمل کنم برام غیر قابل تصور شد. در صورتی که اول ش دسشویی دم محل سیگارکشی رو تصور می کردم تا یه سیگار هم اول صبح به همین بهانه بکشم. بعد دیدم حتی به اون کوچه ای که باید سرش سیگارم روشن کنم هم نمی رسم. دیگه گردش کردم و برگشتم و به راننده م مسیج دادم نمیام. (هرچند راننده احمق م باز ده دیقه بعد زنگ زد و مجبور شدم این پیام م رو براش به صورت صوتی هم اجرا کنم). بعد به سرعت برگشتم و قبل از این که برم توی دسشویی تی شرت م درآوردم جوری که عینک م هم رفت توش. بعد باز رفتم آب خوردم. چرا چنین اتفاقی برام افتاد. اگه از این آدما بودم که معتقدن هرکس به یه دلیلی این جاست (یا اون جا یا هر جا) و وقایع جهان کاملا رندم نیستن می گفتم یحتمل یه اتفاق بدی قرار بوده بیفته که این جور شده. یا اگه از اینا بودم که به سلامتی شون اهمیت میدن می گشتم ببینم دیشب چی خوردم که این جوری شدم. ولی این اتفاق هیچ تاثیری روم نداشت و تنها اثرش این بود که مجبورم با متروی کرج و در معیت هزاران تبعیدی عین خودم به زامبی لند برم و حضور یه موجود دیگه رو روی صندلی بغلی م تحمل کنم. می خواستم چیزهای دیگه هم بگم ولی حوصله ش ندارم.
No comments:
Post a Comment