من اصلا آدم جمع خانوادگی نیستم. یعنی اصلا نمی تونم چنین فضایی تحمل کنم که مردم توش با هم بی نهایت فاصله دارن ولی تظاهر به صمیمیت می کنن. این بار تصمیم م گرفتم که هرگز برنگردم این جا. به گولو هم گفتم. در واقع من مشکل م با این جا اینه که از هیچی لذت نمی برم. در واقع از چیزای خیلی کمی در این جهان دیگه لذت می برم. حتی امروز متوجه شدم دیگه از غذا و خوردنی ها هم لذت نمی برم. یعنی دیگه حقیقت ش بخوای فقط یه سری چیزا برام قابل خوردن هستن و بقیه چیزا غیر قابل خوردن. و چیز خاصی نیست که بخوام بگم دوس ش دارم. این جوری پیش رفتن شاید باعث شه بتونم ادمیشن یه کرسی پیامبری بگیرم. که باعث میشه یه پله ارتقاء پیدا کنم. در واقع من از این جهان دیگه لذت نمی برم. در واقع از معدود چیزایی هم لذت می برم که اون چیزا از من لذت نمی برن. وای پسر چقدر بدفاز و عصبانی هم هستم اکنون. امیدوارم فردا تو جاده صندلی من کنده بشه برم تو دره بعد برم تو سیل بعد تو دریا و کوسه ها بخورن م. اگه بتونم کل این مسیر زنده بمونم چقدر جالب میشه نه. ولی اگه کوسه بخواد من بخوره درد م می گیره. اون موقع حتی از این هم ناراحت تر میشم. پس خدا کنه قبل از این که کوسه من بخوره بمیرم. یا کوسه من نخوره و همین جور در دریا بمونم تا بمیرم. واقعا باورت نمیشه چه اتفاقی داره میفته این جا. کیرم تو این زندگی.
Wednesday, March 27, 2019
Monday, March 25, 2019
خب
من از خوابیدن رو زمین بدم نمیاد. یعنی خوش م هم نمیاد. ولی راستش بخواین خیلی وقت بود نخوابیده بودم. من قدیم اصلا رو تخت نمی خوابیدم. و یه کم از این کارم احساس خجالت می کردم. ولی بعدا که رو تخت می خوابیدم دیگه رو زمین نمی خوابیدم. یعنی امیدوارم متوجه منظورم بشی. چون طبیعیه کسی که رو تخت می خوابه رو زمین نمی خوابه ولی منظور من این بود که واقعا رو زمین نمی خوابم. یعنی وقتایی که می خوابیدم دیگه نمی خوابم. حالا فکر کنم این موضوع دیگه به اندازه کافی توضیح داده باشم و اگه نفهمیدی دیگه هرگز نمی تونم جوری توضیح بدم که بفهمی. شاید تقصیر منه که بلد نیستم توضیح بدم. یعنی من استفاده م از کلمات عین آدم نیست. مثلا جمله مستقیم نمیاد تو ذهن م. شکسته میاد. مثل وقتی که یه عدد مثلا با چار رقم می خوام بنویسم و از عددای وسطی می نویسم و بعد بغلیاش می نویسم. تو هم این جوری هستی؟ شاید همه این جوری ن. ولی به نظرم راه درست ش این نیست. حالا حوصله م خیلی سر رفته. بیش از هر چیزی. ولی چه باید کرد. اگه یه کرد بره کردستان میشه بخشی از کردستان. یعنی به روح کردستان می پیونده. ولی کرد کردستان در واقع جزوی از کردستان بیش تر نیست. یعنی توی سه حرف اول ش جا می گیره. ولی همه ش نیست. چون ستان هم هست. تا حالا به این فکر کرده بودی؟
HSR
حوصله م سر رفته. از طرف دیگه انرژی نشستن و بعد سر پا وایسادن ندارم برم گوشی بزنم تو شارژ و در واقع از طرف دیگه ی دیگه گوشی م داره شارژش تموم میشه و می میرم. این جا البته جام راحته. کاش اقلا گوشی م در حال تخلیه نبود. رییس م گاییده ما رو. یعنی رییس رییس م. گفتم اینو؟ که دارم شبیه کارآگاه ها میشم که زندگی شون همه ش کاره؟ ولی هنوز در درون م مقاومت دارم می کنم. حوصله م به محض این که از انجام یه کاری فارغ میشم سر میره. دلیل دیگه ش اینه این جا اصلا عرق پیدا نمیشه. یعنی عجیبه که پیدا نمیشه. یعنی من نگشتم البته که بگم میشه یا نمیشه. اوه پسر واقعا جدی حوصله م سر رفته. یعنی اون مدلی که جون م بالا نمیاد و اگه یه اتفاق هیجان انگیز نیفته میرم بوکس با دستکش خاردار با یه حریف سیاه پوست بازی می کنم سر یه میلیون دلار. اگه این کار بکنم می دونی بد ترین بخش ش این نیست که یارو عین سگ می زنه دهن مهن م میگاد. بعدش که می خواد پول از من بگیره باز می زنه عین سگ دهن مهن م میگاد چون پول ش ندارم. حالا باز باید بریم مهمونی. مهمونی کیری. من از مهمونی که توش پاکیزه باشم بدم میاد. در واقع شاید صادقانه ش بگم اینه که من از خوبی ها بدم میاد. در واقع از بدی ها خوش م میاد. در واقع این کارم عمدی نیست. یحتمل بیش تر اوقات هم عملی ش نکنم ولی خب هستم. اتفاقا خیلی دوس دارم در مورد تاریکی های روح م صحبت کنم. آیا این نشون میده من صرفا یه آدم تخمی م؟ آیا این علامت سوال باعث میشه که مرتبه ی این متن پایین تر از اینی باشه که هست؟ شارژم به حداقل ممکن ش رسید. مجبور شدم بشینم، بلند شم، برم شارژر بیارم، این ور بزنم تو شارژ، گریه کنم. دماغ م بگیرم و بعد شروع کنم به ادامه این متن استثنایی.
Friday, March 15, 2019
تمیزی
من از تمیزی بدم میاد. یعنی راستش بخواین در مجموع اینه. یعنی ممکنه بتونم بگم از تمیز بودن بدم نمیاد و خوش م میاد ولی از فرآیند تمیز کردن نه. ولی حقیقت اینه که تمیزی چیزی جز اون فرآیند نیست. یعنی این موضوع حتی عین غذا نیست که یه نفر از غذا خوش ش بیاد ولی آشپزی نه. چون اون فرآیند خودش همون محصول نهاییه. من حوصله این که خونه رو جارو بزنم یا دسمال بکشم ندارم. و واقعا هم اذیت نمیشم اگه خونه تمیز نباشه. در واقع حاضرم پول بدم یکی ماهی یه بار بیاد وضعیت بهبود بده که قانقاریا نگیرم. خواب م میاد. تقریبا همیشه خواب م میاد. چه طور چنین چیزی ممکنه. حتی صبحی که شب ش هشت ساعت خوابیدم خواب م میاد. توی کل تاکسیا خواب م. گاهی مسیر کوتاهه و این یه مبارزه سخته که بتونم بیدار بمونم. گاهی مثلا یه لحظه بیدار میشم و می بینم خیلی نزدیک م و دیگه نباید بخوابم. ولی بعد نمی تونم خودم کنترل کنم و باز می خوابم. بعد اون موقع دوست دارم یک میلیون سال مسیر طول بکشه. حالا برعکس ش وقتیه که می خوام بخوابم و همه شرایط مهیاست. اون موقع اصلا نمی تونم بخوابم. باورم نمیشه روز تعطیل م به این شکل گذشته. یعنی این قدر بد گذشت که فکر کنم اگه می رفتم سر کار بهتر بود. حتی نتونستم بخوابم یا درست به بطالت بگذرونم ش.
Tuesday, March 12, 2019
فراموشی
جدیدا اصلا وقت نمی کنم حوصله م سر بره. یعنی حقیقت ش نمی دونم چه طور این جوری شدم. یهو دیدم این جوری م. یعنی یه وقتایی هم که مثلا تو ماشین م کتاب می خونم. مشکل اصلی که پیدا کردم خواب زیاده. این نمی تونم حل کنم ش. کاش میشد با شیشه کشیدن حل ش کنم. حس می کنم خیلی دیگه دارم تکراری حرف می زنم. آها یه اتفاق جالب برام افتاد و اون هم این بود که تصمیم گرفتم گیاه خوار بشم. البته نمیشه گفت برام اتفاق افتاد. ببین من مدت ها این موضوع حس می کردم ولی این جور هم نبود که بگم گوشت دوست ندارم. مساله دیگه این بود که انگیزه کافی نداشتم. خلاصه طی فعل و انفعالاتی تصمیم گرفتم گیاه خوار بشم. مشکل اصلی گیاه خواری اینه که یه چیزیه شبیه به مثلا گیم آو ترونز دیدن. چون یه عالمه طرفدار جک و جواد داره و اصولا خودش هم چیز خفنی نیست که بخوای دفاع کنی ولی خب به یه سری دلایل که خودت هم نمی تونی دقیق شرح شون بدی رفتی می بینی ش. من نگران سلامتی م نیستم راستش خیلی. وگرنه باید مسکرات و سیگار می ذاشتم کنار. مشکل اصلی م الان اینه که چی بخورم. یعنی واقعا نمی دونم باید چی بخورم. چون این قدر طی این زندگی به من غذاهای گوشت دار دادن که تصور این که غذای بی گوشت چی هست جز سالاد برام سخته. این بزرگ ترین مشکل من در این مسیره. باید یه مسیر تقریبا دو ساعته رو می رفتیم. اول راه که دیدم راننده سریع و خوب میره گفتم بخوابم اشکالی نداره. بعد خیلی رفتم به خواب عمیقی. دو ساعت بعد بیدار شدم دیدم تو یه ترافیک گیر کردیم و هنوز نصف راه هم نرفتیم. من اصلا حتی رو نقشه هم بلد نبودم جایی که داشتیم می رفتیم و این باعث شد یه کم استرسی بشم. ولی بعد گفتم مهم نیست و اتفاقی به موقع رسیدم. این ساختمون در واقع دو تا ساختمون جداست. مشکل اینه اگه آسانسور اشتباهی بری کلا به یه دنیای دیگه وارد میشی. و این که از یکی بری اون یکی ممکنه هشتاد درصد عمرت بگیره. می دونی بدترین مشکل ماشین نداشتن چیه. این که دیگه مرگ و زندگی ت دست خودت نیست. یعنی دقیقا نه زندگی ت دست خودته و نه مرگ ت. به معنی دقیق کلمه. یه موضوع دیگه هم می خواستم بگم که یادم رفت.
Thursday, March 7, 2019
کپسول گاز
این که برا اتوبوس بدوی اصلا نمی فهمم. خب خیلی عجله داری برو تاکسی بگیر. بیش تر عجله داری موتور بگیر. ولی برا اتوبوس دویدن عجیبه. چون اتوبوس هزار ساعت طول می کشه راه بیفته. بعد تو هر ایستگاه هزار ساعت وایمیسته. تازه این همه با در نظر گرفتن این موضوعه که خودش به اندازه کافی کند حرکت می کنه. با این شرایط وقتی کسی می دوه که به اتوبوس برسه مغزش معیوبه. یا یحتمل یه چیزی توش ثبت شده که غلطه. من از این جور آدما بدم میاد. معمولا هم یه پیرمردای قراضه این. یا جوون اگه باشن بیش از حد احمق ن. من وقتی سوار اتوبوس میشم که خیلی زمان رسیدن برام فرقی نکنه یا این که نخوام پول بدم تو کون این تاکسیای لاشی. در واقع من از هرکس که بهش پول بدم بدم میاد. که فکر می کنم طبیعی باشه. حالا بد جور سرما خوردم و دارم می میرم. یعنی دیشب داشتم می مردم. گلوم داشت از توی دهن م در میومد و سرفه م قطع نمیشد. امروز هم همون جوری م هنوز. من از آمپول بدم میاد راستش. یعنی الان دیگه بدم نمیاد ولی بچه بودم واقعا بدم میومد. یا شاید هم می ترسیدم. نمی دونم. همیشه حس می کردم ممکنه آمپول تو کون م بشکنه. نمی دونم این فکر از کجا اومده بود. یا فکر می کردم ممکنه آمپول این قدر فرو بره که بخوره به استخون م. البته حقیقت ش بخوای یه اتفاق مشابه برام افتاد. نمی دونم چه مریضی داشتم ولی دکتر چند تا داروی که با هم قر و قاطی می شدن بهم تزریق کرد. نتیجه ش این بود که نمی تونستم راه برم. واقعا عجیب بود یهو عضلات م منقبض می شد. یعنی سر پا می شدم بعد یهو می شستم. بعد این اثرات همه وسط خیابون وقتی با مامان م می رفتم جایی رخ داد. اول ش بیچاره باور نمی کرد. فکر کنم مثلا شیش سال م بود. بعدش دیگه یادم نیست ولی می گفت یه موتوری بردت دکتر و بعد چی کار کردن که درست شدم. آها من یه ترس دیگه هم داشتم نسبت به آمپول و اون هم هوا بود. نمی دونم این دیگه از کجا اومده بود. فکر می کردم اگه ذره ای هوا تو آمپول باشه می میرم. بعدها یعنی همین چند وقت پیش فهمیدم باید یه کپسول گاز هوا تزریق کنی صاف تو رگ ت تا بمیری. کپسول گاز اصلا می دونی چیه. فکر کنم از اون بخش های فقیری زندگی م باشه دونستن این که کپسول گاز چیه. تازگی داشتم در موردش صحبت می کردم ولی کجا بود و با کی بودش یادم نمیاد.
Tuesday, March 5, 2019
سرما
فکر کنم کاملا سرما خوردم. دارم می میرم. نه راستش نمی میرم. حال م بد نیست. اگر از احوالات ما پرسیده باشید. نه جدی بد نیست ولی خوب هم نیست. دماغ م گرفته. وقتی دماغ م می گیره هوس دو می کنم. یعنی عدد دو رو. ولی گرم م میشه وقتی نمی تونم نفس بکشم. اگه مثلا دوران ارسطو بود یه تئوری می دادم که تو بدن آتیش هست و موقع سرماخوردگی چون پنجره های بدن بسته ن آتیش زیاد میشه و گرم ت میشه. بعد این حرف 8400 سال درست پنداشته می شد و هرکس غیر این می گفت به صلیب می کشیدن. یه احمقی فکر کنم می خواسته بره شوفاژا رو کم کنه برداشته آب گرم سرد کرده و حالا نمی تونم برم دوش بگیرم. بعد چون تو این ساختمون سگ صاحاب ش نمی شناسه معلوم نیست تا کی این وضع ادامه داره. چون زنا تو سرما میرن ظرفا رو می شورن و چیزی به شوهراشون نمیگن ولی بعدش تا وقتی که اونا برن حموم این راز سرد بودن آب باقی می مونه. بنابراین من همین جور مجبورم بدون حموم باقی بمونم و بمیرم. اگه آدم حموم نکنه و خودش بکشه تا جسدش بشورن و این جوری حموم کنه چی. با آب سرد بشورن چی. خیلی اذیت میشم که. عجب بدبختی. حالا باید وصیت کنم با آب گرم بشورنم. ولی اگه به وصیت م عمل نکنن چی. شاید باید بگم اگه بدن م با آب گرم بشورین راز گنج پیدا میشه. این جوری اقلا ترغیب میشن.
Sunday, March 3, 2019
مریضی
بدن م درد می کنه. یعنی جور های مختلفی درد می کنه. از این جا که پوست حتی وقتی به لباس م می خوره هم اذیت میشه. فکر کنم سرما خورده م. صبح که پا شدم کل سیستم م به هم ریخته بود. الان دچار افزایش حساسیت شدم. نمی دونم منظورم متوجه میشی یا نه. یه وقتایی این قدر حساسیت ت زیاد میشه به جهان پیرامون که حس گیجی می کنی. مثلا فرض کن صداها رو دقیق تر می شنوی و بوها مشخص ترن. نور حس می کنی با گرماش. بعد این جوری میشی انگار زیادی اطلاعات وارد مغزت شده و گیج میشی. در واقع حس می کنی حالت خوش نیست. در صورتی که حالت زیادی خوشه. در واقع اون قدر خوشه که مغزت نمی تونه درک ش کنه. خلاصه امروز خیلی مریض م. برنامه تمام روزم پره. توی این نور همه چی بد به نظر می رسه. در واقع این خاصیت نوره. البته باید حرف م اصلاح کنم. نور خورشید چون طبیعیه همه چیزای طبیعت قشنگ نشون میده ولی همه چیزای ساختگی رو مسخره. در واقع زشتی شون بر ملا می کنه. یعنی نور خورشید حقیقته؟ یعنی طبیعت حقیقته؟ از این حرف چه منظوری داشتم. شاید فقط خواب م میاد و مریض م.
Saturday, March 2, 2019
کبابی
خواب م نمی بره. ولی شراب گوسفند. حاضرم به کسی که این شوخی تحلیل کنه هزار دلار بدم. دوس دارم بخوابم چون حس می کنم خواب م میاد ولی نمی تونم بخوابم متاسفانه. این مساله رو چی جوری میشه حل کرد واقعا. آدم هر وقت خواست بخوابه سریع. این جوری مثلا تو موقعیت های مختلف می تونستی ساعت خواب ت پر کنی. بعد شب بیدار بمونی. یا نمونی. چه طور میشه هرگز نخوابید. فرض کن یه ماشینی داشته باشی که از همه ماشین ها سبقت بگیره. این جوری چقدر باید ادامه بدی تا برسی به اولین ماشینی که ازش سبقت گرفتی. وای فکر کنم دیگه باید بخوابم. تا این جای این فکر کنم دو روز پیش نوشتم. از من بعیده این کار که وسط ش ول کنم بعد بقیه ش بنویسم. شاید خیلی خواب م میومده. الان خیلی خواب م نمیاد. هر چند در طول روز خیلی خواب م میومد. دوس دارم تو این بالکن یه کباب درست کنم ولی هنوز نکردم. نمی دونم چرا. شاید چون آدم کون گشادی م و بهتره کباب بخرم تا درست کنم. ولی من از کبابی که خودم درست کنم بیش تر خوش م میاد. البته من کلا از کباب خوش م میاد. شاید باید کبابی باز می کردم. یه کارآگاه که کبابی داره شغل ایده آل منه. البته یه مشکلی هم هست. وقتی شغل ت یه کاری باشه خیلی سخته که ازش متنفر نشی. این جوری ممکنه از کباب بدم بیاد. اگه از کباب بدم بیاد از چی خوش م میاد. از پیتزا حتما. عین مردم جواد کوچه و خیابون. من از برگر بیش تر از پیتزا خوش م میاد. یعنی خوش م میومد. الان از برگر هم خوش م نمیاد خیلی. من از هیچی خیلی خوش م نمیاد. راستش بخوام بگم دلیل کول بودن م همینه شاید. که از هیچی خیلی خوش م نمیاد و از هیچی هم خیلی بدم نمیاد. شاید باید بعدا توضیح ش کامل بدم. الان حال ندارم.
Friday, March 1, 2019
آتش نشان
من از آتیش خوش م میاد. یعنی از بچگی همین جوری بودم. اصلا می رفتیم خونه بابا بزرگام کلی چوب موب برام جمع کرده بودن که برم آتیش درست کنم. همین جمله رو تازگی بابام گفت. ولی خیلی ناراحت تر. شاید چون الان دیگه همه شون مردن. بعد از وقتی می رسیدیم تا موقع خواب پای آتیش بودم. کل لباسام بوی آتیش می گرفت. می دونی بوی آتیش چی جوریه. یه بوی ترشیه ولی تیز نیست. شبیه بوی ترشی لیته نیست مثلا ولی شبیه بوی لواشک هست. بعضی از مردم بدشون میاد. ولی من نه. شاید چون تو بچگی خیلی کنار آتیش بودم. شاید همین باعث شد بعدا شروع کنم به آتیش زدن جاهای مختلف. ولی بعدش فهمیدم همه آتیشا اون بو رو نمیدن. برا همین دست از آتیش زدن برداشتم. فقط جاهای چوبی آتیش می زدم دیگه. ولی فهمیدم دشمن اصلی آتیش آتیش نشانان. پس شروع کردم به کشتن آتیش نشانا. ولی کشتن آتیشن نشانا خیلی سخته چون لباساشون کلفته. البته خودشون هم سختشونه. مثلا هیچ وقت نمی تونن یه مرغ سوخاری درست بخورن. چون مرغه همه ش از دست شون می سره. ولی حقیقت چیه. شاید آتیش نشانا از مرغ سوخاری بدشون میاد. بعضیا میگن آتیش نشانا از هرچیزی که با آتیش درست بشه بدشون میاد. یعنی شاید مرغ بخورن ولی سوخاری نمی خورن. خام می خورن. چرا غروب جمعه من دارم میرم بیرون. چرا من این جوری م. شاید چون دیگه سریال م نمی تونستم ببینم. چون وقتی داشتم می دیدم به ذهن م رسیده بود این برنامه کنسل کنم و بخوابم خونه. من خدای کنسل کردن م. چون هیچ وقت انگیزه ای برا کاری ندارم. شاید بشه گفت من همه کارام برای رضای خدا می کنم. ولی آیا میشه به من گفت تنبل. آیا هر انسان بی حوصله ای تنبله. کی جواب سوال های بی پاسخ خواهد داد.