من اصلا آدم جمع خانوادگی نیستم. یعنی اصلا نمی تونم چنین فضایی تحمل کنم که مردم توش با هم بی نهایت فاصله دارن ولی تظاهر به صمیمیت می کنن. این بار تصمیم م گرفتم که هرگز برنگردم این جا. به گولو هم گفتم. در واقع من مشکل م با این جا اینه که از هیچی لذت نمی برم. در واقع از چیزای خیلی کمی در این جهان دیگه لذت می برم. حتی امروز متوجه شدم دیگه از غذا و خوردنی ها هم لذت نمی برم. یعنی دیگه حقیقت ش بخوای فقط یه سری چیزا برام قابل خوردن هستن و بقیه چیزا غیر قابل خوردن. و چیز خاصی نیست که بخوام بگم دوس ش دارم. این جوری پیش رفتن شاید باعث شه بتونم ادمیشن یه کرسی پیامبری بگیرم. که باعث میشه یه پله ارتقاء پیدا کنم. در واقع من از این جهان دیگه لذت نمی برم. در واقع از معدود چیزایی هم لذت می برم که اون چیزا از من لذت نمی برن. وای پسر چقدر بدفاز و عصبانی هم هستم اکنون. امیدوارم فردا تو جاده صندلی من کنده بشه برم تو دره بعد برم تو سیل بعد تو دریا و کوسه ها بخورن م. اگه بتونم کل این مسیر زنده بمونم چقدر جالب میشه نه. ولی اگه کوسه بخواد من بخوره درد م می گیره. اون موقع حتی از این هم ناراحت تر میشم. پس خدا کنه قبل از این که کوسه من بخوره بمیرم. یا کوسه من نخوره و همین جور در دریا بمونم تا بمیرم. واقعا باورت نمیشه چه اتفاقی داره میفته این جا. کیرم تو این زندگی.
No comments:
Post a Comment