Tuesday, April 9, 2019

نور

آره حالا همه جا خوشگل شده. یعنی این قدر بارندگی بوده این راه که همه ش کویر بود شده جنگل استوایی. البته جدای از شوخی همه ش پر درخت میوه ست. تنها مشکل اینه خورشید میاد بالا هر چند روز یه بار. که ناراحت م می کنه. کاش میشد هرگز نیاد. در واقع ش بخوام بگم من از خورشید و نور بدم میاد نه گرما. شاید گرما هم دوس داشته باشم ولی نور نه. سرم درد می کنه ولی چرا. من که این قدر آب خوردم. شاید باید قهوه می خوردم. اما سر کار قهوه نداریم. یعنی من ندارم. داشتم امروز فکر می کردم اگه گاز داشته باشیم سر کار قهوه درست می کردم. ولی اون موقع این احساس بهم دست می داد که نباید از این قهوه استثنایی به کسی بدم. در واقع من در این زمینه خوراکی خسیس م. شاید هم در همه زمینه ها خسیس م. شاید دارم می میرم. نمی دونم این جمله آخر چرا گفتم. خواب م میاد ولی به راننده اطمینان ندارم. یعنی می ترسم دیر من برسونه. مثل اون بار که گفتم. بدبختی اینه که صبح هم نخوابیدم چون راننده می خواست بدونه تو کیف م چی دارم و سیگارم کجا گذاشتم. خلاصه خیلی خواب م میاد. آها یه نکته جالب این که هوا روزه الان وقتی میرم خونه. که در نوع خودش جالبه. چون من یه منظره هایی عادت ندارم روشن ش ببینم. ولی البته از این به خوش حال م یه کمی. که شاید با حرف قبلی م متفاوت باشه. ولی من آدم مودی هستم.

No comments:

Post a Comment