به نظر من گم شدن یه اتفاق جدیده، یعنی قدیم غیر ممکن بود گم بشی. چون هیچ ساختمونی نبود که جلوی دیدت بگیره و هر وری که نیگا می کردی مشخص بود. مثلا می گفتی ایول اون کوهه یا اون درهه یا هر کوفت دیگه ای. یعنی مسیر دید مردم باز بود. الان ش هم وقتی بری جاهایی که بشر نریده توشون همین شکلیه. یهو از این کوه اون یکی کوه مشخصه. این جوری هیچ وقت گم نمیشی. یعنی درسته من این حرف دارم واقعا به صورت عینی میگم ولی مشخصه که منظورم استعاره ست. من فکر کنم آدم الان توی زشت ترین شکل تاریخ ش زندگی می کنه. البته بذارین تصحیح کنم، من تو زشت ترین شکل تاریخ بشری زندگی می کنم. چون می دونین آدمای پولدار همیشه تو قشنگ ترین شکل تاریخ بشری زندگی می کنن. این خیلی عجیبه که ما توی چی زندگی می کنیم واقعا. و خودمون اصلا یادمون میره. می دونی منظورم چیه؟ فرض کن ما توی یه زمان خاصی با یه سری قواعد خاصی زندگی می کنیم و شدیدا درگیر کم و زیاد شدن اون قواعدیم و روح مون داره به خاطرشون آتیش می گیره ولی حقیقت اینه هیچ کودوم از این چیزا واقعی نیستن. همه شون ساخته های بی ربطی ن که صرفا هستن. مثلا فرض کن ما متعهدیم که پول دربیاریم و خوب زندگی کنیم و این کس و شعرا. ولی اینا همه ش ساخته ذهن ماست. حقیقت اینه چیزهایی که ساخته ذهن ماست حقیقت ندارن. من اگه بتونم یه چیزی بسازم که از زمین آب دربیاره یه کار واقعی کردم. ولی اگه طی ده تا کتاب یه دستگاهی درست کنه که یه کهکشان بره اون ور تر هیچ کاری نکردم در عمل. در واقع ما توی یه حبابی زندگی می کنیم که حتی حباب ش وجود نداره و این قدر درگیرشیم و احساس خفگی می کنیم که می میریم. چرا فعل جمع به کار می برم. شاید حس می کنم تو هم عین منی. یا می خوام حواس ت پرت کنم و همراه ت کنم با نظرم. دیگه راستش می ترسم یه جمله اضافه کنم و گوشی م خاموش بشه.
No comments:
Post a Comment