من از جلسه خوش م میاد. در واقع جلسه عین اینه که کامپیوتر گذاشته باشی رو اسلیپ و دیگه هیچ بخشی ش کار نکنه. فقط لازمه در موقع مناسب حرف مناسب بزنی تا طرف ت نابود بشه. بقیه مدت هم میمیک های مربوط به ناراضی بودن بگیری. شاید بگین هر جلسه ای که میدون جنگ نیست. ولی من از دوست صمیمی م سوسو یاد گرفتم که حالت طبیعی من جنگه. حداقل بیرون از خونه. این جوری راحت ترم حتی. امروز تولدم بود. نه ببخشید دیروز بود. امسال سلسله جشن های تولدی داشتم که فکر کنم در زندگانی م بهترین شون بود. همه ش هم به زحمت گولو. در واقع من دیگه از تولد حس خاصی نمی گیرم. نه شادی. نه ناراحتی برا گذشتن عمر. ولی نمی تونم بگم از این که کادو بگیرم خوش حال نمیشم. حتی وقتی کسی بهم تبریک میگه و می فهمم تولدم یادش بوده یه مقدار خوش حال میشم. راستش خودم تولد هیچ کس تبریک نمیگم. در واقع تولد هیچ کس تو یادم نمی مونه که بخوام بگم. تولد کس غریبه ای رو تبریک گفتن می دونی حس ش شبیه چیه. شبیه اینه که تو یه متروی خلوت بری بچسبی به یکی جوری که دماغ ت بخوره به شیشه عینک یارو. حوصله م سر رفته ولی کار زیاد دارم. تو کرج پر ماشین دودزاست. نمی دونم چرا. عین در و داهات پر مینی بوسه. من از هر جا بد میگم میام توش زندگی می کنم. عین غرب تهران که بهش تبعید شدم. امیدوارم یه روزی نیاد که مجبور شم بیام کرج زندگی بکنم.
No comments:
Post a Comment