شانس بیاریم راننده امشب به کشتن ندتمون. راستش فکر می کنم کلا از همه راننده ها بدم میاد این جا. شاید علت ش اینه که ماشین ندارم. البته عقب افتاده هم هستن. بعضی هاشون هم کیری ن. مثل امشبی که ده دیقه دیر اومد. تو ماشین ح. از جلوش باد میومد. یعنی شاید چیز نرمالی باشها ولی وقتی مجبوری پونزده ساعت بشینی توش سخت میشه. خصوصا که مسیر هم پر سرما باشه. دوس داشتم بگیرم بخوابم ولی نمی تونم. یعنی خواب م نمی بره. فعلا. امشب خیلی موندم سر کار. گاییده شدم. هر چند مجبور بودم. حالا فردا باید برم دانشگاه و گاییده بشم. خسته شدم. شاید اگه پولدار بودم خسته نمی شدم. ولی الان میشم. توی ذهن م دارم واقعا تصمیمای جدید می گیرم. که قبلا نبود. دیدی مغزت یه چیزی هنوز باور نداره. و با این که خودت تصمیم داری ولی هنوز اون نداره. این جوری بودم شاید. کاش میشد پرواز کرد. ولی تو این سرما پرواز کردن هم سخته. کی بوده که اول اردی بهشت این قدر سرد باشه. یعنی تو بهار بارون طبیعیه ولی سرما چیه. این چه بحث پیرمردیه. تا حالا این جوری بودی که تو ذهن ت خودت چند نفر باشی. یعنی انگار ذهن ت عین بیرون باشه و چند نفر آماده نقد باشن. من این جوری م. شاید برا همینه هیچ وقت نمی دونم چی به چیه. می خوام تمرکز کنم. آدم باشم. چه ریطی داشت. فکر کنم دیگه داره خواب م می گیره.
No comments:
Post a Comment