الان فکر می کنم این جزو چیزایی بود که از بچگی دوست داشته باشم. شب بعد یه کار سنگین فکری و پر فشار بیام خونه. یه راننده شخصی داشته باشم و عقب بشینم. بعد از کنار منظره ها رد شیم و بیرون نگاه کنم. فکر می کنم این هم جزو اون چیزایی بود که دوست داشتم داشته باشم. موضوع اینه که من یه کرم کونی دارم. اون هم اینه که وقتی به چیزی که براش تلاش کردم می رسم بعد دیگه ازش بدم میاد. یعنی انگار به محض این که بعد از تلاش بسیار به نوک قله می رسم ازش بدم میاد و می خوام برگردم. البته فکر کنم همه مردم جهان این جوری باشن. جالبه که راننده باهام حرف نمی زنه و مسیر بلده خودش. خوش م اومد. گولو یه غذایی درست کرده که میگه انتظارش نداری. راستش الان خوش حال م. یعنی حال م خوبه. می دونم شاید پنج ساعت دیگه نباشم. ولی خب الان ازش لذت می برم. راستش من کلا از شب خنک خوش م میاد. که باد بخوره تو صورت م. از روز بدم میاد. چه طوری میشه همیشه خوش حال موند. من بیش تر اوقات سعی می کنم زائر باشم. شاید این از اون چیزهایی باشه که از عمق روح م برات کشیدم بیرون. از رازهای اصلی معنی حقیقت. پوف چشم زدم خودم. راننده شروع کرد حرف زدن.
No comments:
Post a Comment