کی ساعت شیش پنج شنبه میاد دانشگاه. جز کسخلی مثل من. در واقع من همیشه این جور وقتا میام دانشگاه. چون این قدر وقتای دیگه م پره که نمی تونم بیام. بعد برا همین همیشه با نگهبانای در مشکل دارم. امروز اومدم تو بعد کارت م نشون یارو دادم بعد ده قدم رفته بودم جلو یارو گفت ورود نداریم و گفت برگردم. من به طرز عجیبی عصبانی شدم. یعنی در عرض کم تر از یه ثانیه به اون نقطه ای رسیدم که شاید تو عمرم یه بار هم نرسیده باشم و دویدم سمت یارو که بزنم ش. جدی می خواستم بزنم ش. ازم پرسید چی کار دارم این وقت تو دانشگاه و گفتم با استادم قرار دارم. دیگه واقعا می خواستم بکشم ش و استدلال مشت م با من دانشجوی دکترام شروع کردم که گفت ببخشید برو و خشم م کم تر شد و تونستم کنترل ش کنم. واقعا برا خودم هم عجیب بود. یعنی بعدش تا برسم دفترم تعجب زده (شگفت زده درستشه ولی خب حوصله ندارم برگردم برم اصلاح ش کنم. دیگه الان که اصلا حوصله ندارم چون نه تنها دو خط فاصله ست بلکه این همه هم نوشتم. در واقع توضیح م برا اصلاح اون حدود هشتاد برابر خودش شد) بودم که چه طور این قدر عصبانی شدم و خود یارو از دویدن م به سمت ش یحتمل تعجب کرده. اتفاقا اون ناحیه شلوغ هم بود و اگه دعوا میشد یحتمل سر خط خبرهای کشور می شدم. حالا باید برم بشینم کنار استادم شیش ساعت کس و شعر بگه و بخونه مقاله م و شر و ور بگه و باز تموم نشه و هزار سال دیگه طول بکشه. خسته شدم دیگه از این روال. از این زندگی. کاش سیل جای جنوب میومد تهران و من می برد. کاش تو خواب سیل من می برد. البته احتمال رخ دادن ش کمه چون آب تا طبقه چار چی جوری بیاد بالا. ولی خب هیچی غیر ممکنه نیست. تازه مشکل بعدی اینه سیل عین عزرائیل نیست که بی صدا باشه. میفتی تو آب اتفاقا خواب ت می پره. پس شاید برا اون منظوری که من دارم سیل خیلی مناسب نباشه.
No comments:
Post a Comment