من هفته ای یه بار از مترو استفاده می کنم. البته شاید هم دو بار. بدبختی اینه مترویی که استفاده می کنم متروی کرجه. قدیما هم از متروی خط یک استفاده می کردم یه مدت مدیدی. اون بار که داستان اون گذشته ای که سر دانشگاه رفتن گفتم آخرش پست شد یا نشد؟ فکر کنم نشد. خیلی جالب بود حیف شد. از اون چیزایی بود که اگه هیات نوبل می دیدن هم نوبل صلح هم ادبیات هم فیزیک می دادن بهم. روزایی که از مترو استفاده می کنم خواب م هم میاد. البته هر روز خواب م میاد پس چیز تازه ای نیست. راستش بخوای می خواستم یه چیز دیگه بگم. اون موقعی که تو تاکسی نشسته بودم. ولی الان دیگه حال ندارم. داشتم فکر می کردم توی کرج هرگز نتونستم یه تاکسی سوار شم که آدم باشه. یعنی همیشه از این موجوداتی بودن که از دور ریز های اجتماع مصرفی ن. بیا حواس م پرت شد سمت اشتباهی نشستم و حالا آفتاب می خورم. تازه بغل م یه پیرمرد با پای شکسته نشسته که سرش یه دسمال عجیب پیچیده و بوی فاضلاب تازه میده. جدی میگم اینو. گفتم اینو که توی این متروی کیری حتی نمیشه. من از اصطلاحاتی عین کیری بدم میاد. ولی چی میشه جاشون گفت. باید بشینیم فحش های مناسبی درست کنم که خز و کیری نباشن. (امیدوارم آرایه ادبی بی نظیری که تو جمله آخر استفاده کردم فهمیده باشی). مساله اصلی من اینه که موزیک مناسب م پیدا نمی کنم. البته آبریزش بینی تو بهار هم یکی از مشکلامه. این هم نمی دونم چه طور باید حل ش کنم. شاید باید عمل دماغ بکنم. یحتمل این تنها چیزیه که ممکنه باعث شه این کار بکنم. و البته هزاران چیز دیگه. امروز چقدر پست مدرنیست و نسبی شدم. شاید به خاطر اینه که موهام بلند شدن و عین انیشتین شدم. من از کوتاه کردن مو و ریش م بدم میاد. و برا همینه که همیشه این شکلی م. البته بدم نمیاد دقیقا ولی وقتی بقیه میگن بدم میاد. من بیش تر حال ندارم و وقتایی که حال دارم هم سرم شلوغه. در واقع سرم شلوغه که سرم شلوغه. گرفتی؟ به حافظ زمانه ات سلام کن.
Tuesday, April 30, 2019
Monday, April 29, 2019
خواب
دیگه خیلی حوصله م سر رفته. نمی دونم شاید مردم فکر می کنن حوصله سر رفتن یه جورایی شبیه اینه که هوس کنی حالا این کار بکنی یا اون کار. یعنی یه چیز گذریه و بی اهمیته و اینا. ولی محرک اصلی من تو زندگی م همینه. شاید برا همینه که زندگی م این شکلی شده. داشتم فکر می کردم چرا این قدر انرژی م کمه و همیشه دارم می میرم. بعد فهمیدم شاید این جوری نباشه و اتفاقا من این قدر انرژی م زیاده که دارم رو سقف راه میرم و از پوست م می زنم بیرون. در واقع خودم هم نمی دونم. اتفاقا من هم فکر کردم شاید یه روز باید یه سطل بگیرم دست م و چیزایی که ازشون بدم میاد بریزم توش. ولی بعد فهمیدم که بیش تر چیزایی که ازشون بدم میاد فیزیکی نیستن. واقعیت دارم از خواب می میرم. یهو دیدم دارم یه جمله می نویسم که نصف ش جواب حرفاییه که تو رویا همین حالا دیدم.
Sunday, April 28, 2019
تولد
من از جلسه خوش م میاد. در واقع جلسه عین اینه که کامپیوتر گذاشته باشی رو اسلیپ و دیگه هیچ بخشی ش کار نکنه. فقط لازمه در موقع مناسب حرف مناسب بزنی تا طرف ت نابود بشه. بقیه مدت هم میمیک های مربوط به ناراضی بودن بگیری. شاید بگین هر جلسه ای که میدون جنگ نیست. ولی من از دوست صمیمی م سوسو یاد گرفتم که حالت طبیعی من جنگه. حداقل بیرون از خونه. این جوری راحت ترم حتی. امروز تولدم بود. نه ببخشید دیروز بود. امسال سلسله جشن های تولدی داشتم که فکر کنم در زندگانی م بهترین شون بود. همه ش هم به زحمت گولو. در واقع من دیگه از تولد حس خاصی نمی گیرم. نه شادی. نه ناراحتی برا گذشتن عمر. ولی نمی تونم بگم از این که کادو بگیرم خوش حال نمیشم. حتی وقتی کسی بهم تبریک میگه و می فهمم تولدم یادش بوده یه مقدار خوش حال میشم. راستش خودم تولد هیچ کس تبریک نمیگم. در واقع تولد هیچ کس تو یادم نمی مونه که بخوام بگم. تولد کس غریبه ای رو تبریک گفتن می دونی حس ش شبیه چیه. شبیه اینه که تو یه متروی خلوت بری بچسبی به یکی جوری که دماغ ت بخوره به شیشه عینک یارو. حوصله م سر رفته ولی کار زیاد دارم. تو کرج پر ماشین دودزاست. نمی دونم چرا. عین در و داهات پر مینی بوسه. من از هر جا بد میگم میام توش زندگی می کنم. عین غرب تهران که بهش تبعید شدم. امیدوارم یه روزی نیاد که مجبور شم بیام کرج زندگی بکنم.
Saturday, April 27, 2019
غذا
من از این بدم میاد کسی بیاد بهم بگه چی جوری غذا درست کنم. یعنی کس غریبه. یعنی جز این که خودم پرسیده باشم. بیاد بشینه سر میز و بگه آره بار بعدی این جوری درست ش کن. اصلا من دوس دارم بد مزه درست ش کنم. می تونی نخوری. وای چقدر مردم حس خوبی در مورد خودشون دارن. امروز کاپشن نپوشیدم. از پنجره هم که بیرون نیگا کردم دیدم هیچ ابری نیست. بعد الان دیدم کل آسمون ابر گرفته و یحتمل بارون های شدید استوایی می باره. البته انتظارش داشتم که صبح هوا سرد باشه ولی این که بارون بیاد نه. حالا بارون نیومده ولی خب امکان ش هست. البته من دوس دارم همیشه ابری باشه و بارون بیاد. حتی از این که خیس بشم بدم نمیاد. ولی می خوام بگم ممکنه چیزی که به چشم ت می بینی اشتباه باشه. همیشه بین حرف های ساده من درس های زندگی هست. اگه قدیم بود یحتمل حکیم می شدم. البته اگه اون قدر بد شانس بودم و وقتی قرار بود یه زمان دیگه زندگی کنم هم تو همین اقلیم کیری به دنیا میومدم. حس می کنم خیلی تحت تاثیر تبلیغات کاپیتالیستی قرار گرفتم و جدیدا خیلی به پول فکر می کنم. همیشه فکر می کنم خیلی فقیرم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. از راننده م خوش م نمیاد چون از این آدماست که فکر می کنه زوایای پنهان همه چیز می دونه. جالبه که دکتر هم هست و دکتراش تموم کرده. ولی من نه. کاش من به خاطر همین موضوع تبعید کنن. هرجایی خوبه. بهترین اتفاق اینه که مثلا تبعیدم کنن فرانسه. قول میدم اگه تبعیدم کنن فرانسه فقط از ج ا دفاع کنم. خواب م میاد.
سر در باز
سرم داشت منفجر می شد این قدر درد می کرد. سر درد اصلا چه معنی می تونه داشته باشه. یعنی تو مغزت دعوا شده یا سلولای مغز جاشون کمه. اگه مغز آدم بخواد منفجر بشه شبیه اینه که از یه سوراخ مورچه ها داشته باشن بیان بیرون. نمی دونم منظورم متوجه میشی یا نه. معمولا وقتی سلولای مغزم دعواشون میشه با آب خوردن آشتی می کنن. شاید سلولای کله من جنس شون آتیشه و آب خاموش شون می کنه. ولی اگه سلولای مغز من آتیش باشن من از آتیش درست شدم. این جوری نزدیک ترین آدم به من شیطانه که اون هم از آتیشه. شاید برادر باشیم. اگه شماره ش داشتم بهش مسیج می دادم. این جوری می رفتم تو یه خانواده با مسیح جون. این که مسیح فامیل ت باشه چیز خوبیه یا بد. چون همه می خوان برن پیش ش و ازش معجزه بخوان هی بهت مسیج میدن. این جوری نمی تونی بفهمی کی برا خودت باهات دوسته و کی برا خانواده ت. یه حسی به من میگه مسیح آدم کولیه. یعنی اگه الان بود. جالبه که با سر درد هم حوصله آدم سر میره. ولی چی باید کرد. قرص سر درد خوب می کنه. بعضی اوقات یادم میاد که قرص از کجا می فهمه که الان کجات درد می کنه و خوبش می کنه اما بعد یادم میره. بیش تر اوقات نمی دونم ولی دیگه خیلی لوسه که بپرسی ش. می خواستم یه چیز دیگه هم بگم ولی حال ندارم.
Thursday, April 25, 2019
بی مزه تر
مشکل اصلی جهان به نظر من سیستمیه که داره می چرخونتش. در واقع هیچ تناسبی با ذات آدم نداره. می دونی منظورم چیه. هیچ بخشی از این چیزی که به اسم تمدن به خورد (چرا خورد خرد تلفظ میشه ولی خورد نوشته میشه. چون اگه بنویسیم خرد مردم با خرد قاطی می گیرن ش (قاطی می گیرن رو تا حالا نشنیده بودم. اشتباه می گیرن درسته ولی خب حال ندارم)) آدم میدن درست نیست. از اون چیزی که به اسم اخلاق جا افتاده. خوبی و بدی. نظام پیش رفت. نظام آموزش. نظام کشورداری. هیچ کودوم مناسب انسان نیستن. داشتم فکر می کردم چه طور میشه به مردم گفت کجا وایسن. یعنی در چه فاصله ای. جدای از این اصلا میشه گفت و باید گفت یا نه. ممکنه تو با یکی حال کنی ولی بخوای ازش به فاصله ای رعایت کنی. یا برعکس. ولی چه طور میشه حالی ش کرد یا نه. چه طور این به ذهن م رسید اصلا. شاید برا اینه که وسط این یه فیلم دیدم. سه روز گذشته هنوز این نفرستادم چرا.
بی مزه
حوصله م سر رفته. یعنی این روزا بیش تر هم شده. تصمیم گرفتم دیگه از شبکه های اجتماعی هم استفاده نکنم. چون وقت م هدر میدن. و می خوام بمب اتم درست کنم. البته مساله اصلی شاید این نباشه. مشکل اینه که تمرکزم می گیرن. یعنی تمرکز کردن برام سخت میشه واقعا. چون ذهن م پر میشه. نه که پر بشه حالا. نمی دونم چی جوری. شاید حقیقت ش بخوام بگم اینه که من خیلی کون گشادم. دنبال یه چیزی م که شونه خالی کنم از هر چیزی. و یکی از بیش ترین چیزا همین چیزاست. حالا راستش هم بخوای من خیلی وقت برا این چیزا نمی داشتم و قبلا هم بمب اتم ساختن م عقب نبود. سوال اینه که مسیج اینا هم شبکه اجتماعی محسوب میشه یا نه. چون بالاخره با اونا هم با مردم حرف می زنی. در واقع حالتی که من ایده آلمه اینه که گوشی نداشته باشم. فکر کنم این بورینگ ترین چیزی بوده که نوشتم در کل عمرم.
Tuesday, April 23, 2019
خسته
شانس بیاریم راننده امشب به کشتن ندتمون. راستش فکر می کنم کلا از همه راننده ها بدم میاد این جا. شاید علت ش اینه که ماشین ندارم. البته عقب افتاده هم هستن. بعضی هاشون هم کیری ن. مثل امشبی که ده دیقه دیر اومد. تو ماشین ح. از جلوش باد میومد. یعنی شاید چیز نرمالی باشها ولی وقتی مجبوری پونزده ساعت بشینی توش سخت میشه. خصوصا که مسیر هم پر سرما باشه. دوس داشتم بگیرم بخوابم ولی نمی تونم. یعنی خواب م نمی بره. فعلا. امشب خیلی موندم سر کار. گاییده شدم. هر چند مجبور بودم. حالا فردا باید برم دانشگاه و گاییده بشم. خسته شدم. شاید اگه پولدار بودم خسته نمی شدم. ولی الان میشم. توی ذهن م دارم واقعا تصمیمای جدید می گیرم. که قبلا نبود. دیدی مغزت یه چیزی هنوز باور نداره. و با این که خودت تصمیم داری ولی هنوز اون نداره. این جوری بودم شاید. کاش میشد پرواز کرد. ولی تو این سرما پرواز کردن هم سخته. کی بوده که اول اردی بهشت این قدر سرد باشه. یعنی تو بهار بارون طبیعیه ولی سرما چیه. این چه بحث پیرمردیه. تا حالا این جوری بودی که تو ذهن ت خودت چند نفر باشی. یعنی انگار ذهن ت عین بیرون باشه و چند نفر آماده نقد باشن. من این جوری م. شاید برا همینه هیچ وقت نمی دونم چی به چیه. می خوام تمرکز کنم. آدم باشم. چه ریطی داشت. فکر کنم دیگه داره خواب م می گیره.
Tuesday, April 16, 2019
ضمیر
کاش می تونستم این یه ربع هم بخوابم. الان شد سیزده دیقه البته. واقعا حس می کنم یه مشکلی دارم که این قدر انرژی م کمه. شاید دارم می میرم. عین باتری گوشی که کم کم خاموش میشه. شاید هم نه. البته مدت هاست که این قضیه برام سواله. ولی از کی. شاید از وقت گل نی. شاید هم همیشه. چون یادم نمیاد از کی. هوا داره گرم میشه و من بدم میاد. شاید اگه شیش ماه اول سال سرد بود بهتر بود. بهتر یعنی چی. چون من خوش م میاد؟ من از چی خوشم میاد واقعا. نمی دونم. تازگیا داشتم فکر می کردم دیگه از جوجه هم بدم میاد. این گفته بودم؟ این دیگه خیلی عجیب بود. یعنی عجیبه دنیا. شارژ گوشی م برا این ساعت شبانه روز کمه. باید یه نیم شارژ پر انرژی که از محصولات گرجیه بزنم بهش. ولی کی و کجا. اومدم دفترم و روی دو تا صندلی تقریبا دراز کشیدم. این کفش جدیدم پام اذیت می کنه. من بیش تر از هر چیزی از اذیت شدن پام اذیت میشم. ولی کاری نمیشه کرد. چون کفشی قبلی م رو به زوال بود. کاش می تونستم یک سال بخوابم و یک سال یه نفس کار کنم. اگه هیچ وقت خواب م نمی گرفت خیلی لذت بخش خواهد بود. این قدر خواب میاد که وقتی به انتهای جمله می رسم نمی تونم بگم شناسه جمله باید چه جور ضمیری باشه. (اصلا این که گفتم به لحاظ نگارشی معنی داره؟)
Sunday, April 14, 2019
قدیم
به نظر من گم شدن یه اتفاق جدیده، یعنی قدیم غیر ممکن بود گم بشی. چون هیچ ساختمونی نبود که جلوی دیدت بگیره و هر وری که نیگا می کردی مشخص بود. مثلا می گفتی ایول اون کوهه یا اون درهه یا هر کوفت دیگه ای. یعنی مسیر دید مردم باز بود. الان ش هم وقتی بری جاهایی که بشر نریده توشون همین شکلیه. یهو از این کوه اون یکی کوه مشخصه. این جوری هیچ وقت گم نمیشی. یعنی درسته من این حرف دارم واقعا به صورت عینی میگم ولی مشخصه که منظورم استعاره ست. من فکر کنم آدم الان توی زشت ترین شکل تاریخ ش زندگی می کنه. البته بذارین تصحیح کنم، من تو زشت ترین شکل تاریخ بشری زندگی می کنم. چون می دونین آدمای پولدار همیشه تو قشنگ ترین شکل تاریخ بشری زندگی می کنن. این خیلی عجیبه که ما توی چی زندگی می کنیم واقعا. و خودمون اصلا یادمون میره. می دونی منظورم چیه؟ فرض کن ما توی یه زمان خاصی با یه سری قواعد خاصی زندگی می کنیم و شدیدا درگیر کم و زیاد شدن اون قواعدیم و روح مون داره به خاطرشون آتیش می گیره ولی حقیقت اینه هیچ کودوم از این چیزا واقعی نیستن. همه شون ساخته های بی ربطی ن که صرفا هستن. مثلا فرض کن ما متعهدیم که پول دربیاریم و خوب زندگی کنیم و این کس و شعرا. ولی اینا همه ش ساخته ذهن ماست. حقیقت اینه چیزهایی که ساخته ذهن ماست حقیقت ندارن. من اگه بتونم یه چیزی بسازم که از زمین آب دربیاره یه کار واقعی کردم. ولی اگه طی ده تا کتاب یه دستگاهی درست کنه که یه کهکشان بره اون ور تر هیچ کاری نکردم در عمل. در واقع ما توی یه حبابی زندگی می کنیم که حتی حباب ش وجود نداره و این قدر درگیرشیم و احساس خفگی می کنیم که می میریم. چرا فعل جمع به کار می برم. شاید حس می کنم تو هم عین منی. یا می خوام حواس ت پرت کنم و همراه ت کنم با نظرم. دیگه راستش می ترسم یه جمله اضافه کنم و گوشی م خاموش بشه.
Thursday, April 11, 2019
پنج شنبه
کی ساعت شیش پنج شنبه میاد دانشگاه. جز کسخلی مثل من. در واقع من همیشه این جور وقتا میام دانشگاه. چون این قدر وقتای دیگه م پره که نمی تونم بیام. بعد برا همین همیشه با نگهبانای در مشکل دارم. امروز اومدم تو بعد کارت م نشون یارو دادم بعد ده قدم رفته بودم جلو یارو گفت ورود نداریم و گفت برگردم. من به طرز عجیبی عصبانی شدم. یعنی در عرض کم تر از یه ثانیه به اون نقطه ای رسیدم که شاید تو عمرم یه بار هم نرسیده باشم و دویدم سمت یارو که بزنم ش. جدی می خواستم بزنم ش. ازم پرسید چی کار دارم این وقت تو دانشگاه و گفتم با استادم قرار دارم. دیگه واقعا می خواستم بکشم ش و استدلال مشت م با من دانشجوی دکترام شروع کردم که گفت ببخشید برو و خشم م کم تر شد و تونستم کنترل ش کنم. واقعا برا خودم هم عجیب بود. یعنی بعدش تا برسم دفترم تعجب زده (شگفت زده درستشه ولی خب حوصله ندارم برگردم برم اصلاح ش کنم. دیگه الان که اصلا حوصله ندارم چون نه تنها دو خط فاصله ست بلکه این همه هم نوشتم. در واقع توضیح م برا اصلاح اون حدود هشتاد برابر خودش شد) بودم که چه طور این قدر عصبانی شدم و خود یارو از دویدن م به سمت ش یحتمل تعجب کرده. اتفاقا اون ناحیه شلوغ هم بود و اگه دعوا میشد یحتمل سر خط خبرهای کشور می شدم. حالا باید برم بشینم کنار استادم شیش ساعت کس و شعر بگه و بخونه مقاله م و شر و ور بگه و باز تموم نشه و هزار سال دیگه طول بکشه. خسته شدم دیگه از این روال. از این زندگی. کاش سیل جای جنوب میومد تهران و من می برد. کاش تو خواب سیل من می برد. البته احتمال رخ دادن ش کمه چون آب تا طبقه چار چی جوری بیاد بالا. ولی خب هیچی غیر ممکنه نیست. تازه مشکل بعدی اینه سیل عین عزرائیل نیست که بی صدا باشه. میفتی تو آب اتفاقا خواب ت می پره. پس شاید برا اون منظوری که من دارم سیل خیلی مناسب نباشه.
Wednesday, April 10, 2019
کرم
الان فکر می کنم این جزو چیزایی بود که از بچگی دوست داشته باشم. شب بعد یه کار سنگین فکری و پر فشار بیام خونه. یه راننده شخصی داشته باشم و عقب بشینم. بعد از کنار منظره ها رد شیم و بیرون نگاه کنم. فکر می کنم این هم جزو اون چیزایی بود که دوست داشتم داشته باشم. موضوع اینه که من یه کرم کونی دارم. اون هم اینه که وقتی به چیزی که براش تلاش کردم می رسم بعد دیگه ازش بدم میاد. یعنی انگار به محض این که بعد از تلاش بسیار به نوک قله می رسم ازش بدم میاد و می خوام برگردم. البته فکر کنم همه مردم جهان این جوری باشن. جالبه که راننده باهام حرف نمی زنه و مسیر بلده خودش. خوش م اومد. گولو یه غذایی درست کرده که میگه انتظارش نداری. راستش الان خوش حال م. یعنی حال م خوبه. می دونم شاید پنج ساعت دیگه نباشم. ولی خب الان ازش لذت می برم. راستش من کلا از شب خنک خوش م میاد. که باد بخوره تو صورت م. از روز بدم میاد. چه طوری میشه همیشه خوش حال موند. من بیش تر اوقات سعی می کنم زائر باشم. شاید این از اون چیزهایی باشه که از عمق روح م برات کشیدم بیرون. از رازهای اصلی معنی حقیقت. پوف چشم زدم خودم. راننده شروع کرد حرف زدن.
Tuesday, April 9, 2019
نور
آره حالا همه جا خوشگل شده. یعنی این قدر بارندگی بوده این راه که همه ش کویر بود شده جنگل استوایی. البته جدای از شوخی همه ش پر درخت میوه ست. تنها مشکل اینه خورشید میاد بالا هر چند روز یه بار. که ناراحت م می کنه. کاش میشد هرگز نیاد. در واقع ش بخوام بگم من از خورشید و نور بدم میاد نه گرما. شاید گرما هم دوس داشته باشم ولی نور نه. سرم درد می کنه ولی چرا. من که این قدر آب خوردم. شاید باید قهوه می خوردم. اما سر کار قهوه نداریم. یعنی من ندارم. داشتم امروز فکر می کردم اگه گاز داشته باشیم سر کار قهوه درست می کردم. ولی اون موقع این احساس بهم دست می داد که نباید از این قهوه استثنایی به کسی بدم. در واقع من در این زمینه خوراکی خسیس م. شاید هم در همه زمینه ها خسیس م. شاید دارم می میرم. نمی دونم این جمله آخر چرا گفتم. خواب م میاد ولی به راننده اطمینان ندارم. یعنی می ترسم دیر من برسونه. مثل اون بار که گفتم. بدبختی اینه که صبح هم نخوابیدم چون راننده می خواست بدونه تو کیف م چی دارم و سیگارم کجا گذاشتم. خلاصه خیلی خواب م میاد. آها یه نکته جالب این که هوا روزه الان وقتی میرم خونه. که در نوع خودش جالبه. چون من یه منظره هایی عادت ندارم روشن ش ببینم. ولی البته از این به خوش حال م یه کمی. که شاید با حرف قبلی م متفاوت باشه. ولی من آدم مودی هستم.