تصمیم گرفتم دیگه این جا هم ننویسم. چون فهمیدم این کارم هم بخشی از تجارت توجهه. گیری افتادیم. عاقل بودن چقدر سخت شده. قبل از این می خواستم بگم از آدمای براق خوش م نمیاد. ولی دیگه حوصله توضیح دادن ش ندارم. این روزا خیلی حوصله م سر میره. ولی چی میشه کرد. کاش میشد پیاده روی م به سمت قطب شمال شروع کنم.
Friday, May 24, 2019
Monday, May 20, 2019
مقصر
می دونی میشه چی گفت. میشه گفت هوای خنک بهترین چیزیه که خلق شده. ولی واقعا خلق شده؟ یعنی خداوند یه زمانی رو اختصاص داده به این که چیزی خلق کنه و خروجی ش شده هوای خنک؟ خودش از نتیجه راضی بوده یا نه. مثلا دیگه خورده به ددلاین و چپر چلاغ یه چیزی سر هم کرده؟ اگه این جوری باشه باید گفت اگه درست وقت می ذاشت دیگه چی میشد. ولی مساله اینه که اصلا آیا در این جهان چیزی خلق شده مگه. اگه خلق نشده چه طور چیزی درست شده به صورت رندوم که این قدر خوبه. یعنی یحتمل میلیون ها جهان دیگه هستن که توشون هوای خنک نیست. ولی این همه جهان کجا هستن. آیا در همین جایی که ما هستیم یا در سیارات دوری که هرگز نمی بینیم. سلام. یه چرت زدم این وسط. عجب هوایی گشته پسر هم اکنون. این یارو که تو تبلیغات سطح شهر علی بابا گذاشتن یه جوری نیست؟ یعنی معلوم نیست مرده یا زن. و این باعث میشه فکر کنم که ممکنه یهو بیاد کون م بذاره. در واقع ممکنه بری بلیط بگیری این یارو بیاد سر وقت ت. بدتر از اون ازشون هتل بگیری و بیاد بالا سرت. حالا بعدش هم میگه با هم سفر رفتیم و تو خونه ت هم میاد بالا سرت. همه ش تقصیر این راننده کس و شعره که یه نفس زر می زنه. زر های متقاطع و بدون هدف.
Sunday, May 12, 2019
مشکلات
در واقع این نکته حقیقت داره که آدمی مثل من توی سیستم این جهان قرار نیست چیز خاصی بشه. اصلا این چیز خاصی شدن القای همین سیستمه که بیش تر جون بکنی و به هیچ جا نرسی. یعنی می خوام بگم کل قضیه شبیه اون خریه که جلوش جو (خر جو می خوره؟ نمی دونم خوراک خر چیه. یعنی اگه یه روز یه خر ببینم و در حال مرگ از گشنگی باشه نمی دونم تن ماهی باید بهش بدم یا نون پنیر) گرفتن و همین جوری هزاران ساعت به دنبال خوردن اون جو می دوه. یعنی می خوام بگم کل بازی دست کاری شده است و ما می دونیم و اونا می دونن ولی از بازی درنمیایم. این بخش عجیب ماجراست. چرا به چنین چیزی ادامه میدیم. بدتر این که مدام بیش تر و بیش تر هم توش فرو میریم. برا رسیدن به جای بالاتر دست و پا می زنیم. (چرا از ضمیر جمع استفاده می کنم. دیگه نمی کنم). اگه از من بپرسی میگم برا این که هیچ دست آویز دیگه ای متصور نیستم. چون فکر می کنم این که ول کنم همه چی رو و برم توی روستا کشاورزی کنم یه تصور غیر واقعیه برام. حقیقت ش بخوای برا زنده موندن نه به قهوه نیاز هست نه به خونه بزرگ نه به شیر پرچرب نه به استیک یا ماشین. حتی برا لذت بردن از زندگی هم اینا کاری برات نمی کنن. فقط استرس زیادی. ولی وقتی وسط راه پله ای و دور و برت این قدر آدمه که هل ت میدن نمی تونی چیزی ببینی. چه جوری خودم آزاد کنم؟ بدبختی اینه که با هر قدم بدتر توش فرو میرم. هر چقدر جلو تر میرم ناراحت تر میشم و می دونم این چیزیه که نمی خوام. ولی نمی دونم چی می خوام. نمی دونم راه ش چیه. من دوس ندارم اسیر این بازی بی انتهای پیش رفت و درآمد و بالا رفتن از پله های ترقی باشم. من می دونم هیچ فرقی نداره کجا باشم همه ش یه چیزه. همه ش فشار شبانه روزی برا کشیدن شیره روح آدمه و استرس دائمی از جا موندن. وقت کم داشتن. از هیچی لذت نبردن. من احتمالا می تونستم یه شاعر خوب بشم. البته نه این جا و به این زبون یاجوج و ماجوجی. ولی نیستم. اون روز داشتم فکر می کردم احتمالا بهترین شغل برا من اینه که کس و شعر بگم. اگه بابت ش بهم پول بدن البته. حالا امروز هم اومدم دانشگاه. کاش می تونستم هرگز نیام تو شهر. مثلا در ماه یکی دو نفر بیش تر نبینم. این زندگی ایده آلی بود برای من. هیچ ارتباطی با جهان نداشته باشم. خوبی این که از رسانه ها دور باشی اینه که همیشه سورپرایز میشی. مثلا از دیدن این که بمب می خوره رو زمین. یا از این که سیل میاد. چون هیچ خبری نداری. اصلا دیگه در جهان چنین جایی هست یا نه. خیلی دوس دارم بدونم مردم جاهای خوش آب و هوا دیگه چرا این کار نمی کنن. اگه توی این صحاری خاورمیانه هر چی هم بدوی کلا یه وجب جای درست حسابی پیدا نمی کنی که بتونی دو دیقه هم بمونی. ولی خب اون جا کافیه یه ساعت راه بری یحتمل. و شروع کنی شخم زدن. من خسته شدم و حوصله ندارم و ناراحتم. تو این فکرم که بتونم گوشی م به یه گوشی بدون هیچ شبکه اجتماعی تغییر بدم. شاید هم باید اینترنت ش در کل روز یکی دو ساعت روشن کنم. فکر کنم این بهترین اتفاق باشه. این کار می خوام شروع کنم. از همین الان. عجب فکر بکری به ذهن م رسید ناگهان.
شلوار
خیلیا به من میگن تو برترین انسانی هستی که تا حالا پا بر این کره خاکی نهاده. من هم میگم درسته ولی لطفا با صدای بلند نگین چون این جوری هر کسی یه تیکه از من می خواد و لباسام پاره میشه. شاید حقیقت همین باشه و من چون روی بلند ترین قله جهان وایسادم همه چیز به نظرم پست و پایین میاد. نمی دونم. شاید این بهاییه که برای برتری باید بپردازم. شاید این سرنوشت منه که بار بشریت بر دوش بکشم. شاید اگه یه روان کاو درست حسابی این کس و شعرای من بخونه بتونه بگه چه مرگمه. داشتم جمله قبلی می نوشتم و به نظرم رسید که روانگاو خیلی خنده داره. یعنی از اون کلمه هاست که بی دلیل شادن، یعنی گاویه که روان داره؟ یا روانی که گاوه؟ آدم خنده ش می گیره. نه؟
Friday, May 10, 2019
دستگیره در
امروز یه اتفاق عجیب برام افتاد. عجیب ولی نه جالب. از این چیزا که فقط برا بچه های پنج ساله یا پيرمردای هشتاد و نه ساله میفته. البته ممکنه برا ابدال هم رخ بده. از اون جا که من نه پنج سالمه و نه هشتاد و نه سالم حدس می زنم جزو ابدال زمین شده باشم. صبح پا شدم و با طمانینه دسشویی رفتم و لباس پوشیدم. آب خوردم و یه کم آب انار. در قفل کردم و رفتم پایین (آشغالا هم برداشتم) اینترنت موبایل م روشن کردم و مسیجای دیشب نیگا می کردم و می رفتم و در همین حین احساس کردم دلم داره بی نهایت درد می گیره. هرچی جلو تر رفتم این درده بیش تر شد و دیگه کم کم احساس کردم اگه دو دیقه دیگه نرم دسشویی یحتمل از توی چشمام گه می زنه بیرون. اصلا این که این درد تا سر کار و حتی دسشویی نگهبانی تحمل کنم برام غیر قابل تصور شد. در صورتی که اول ش دسشویی دم محل سیگارکشی رو تصور می کردم تا یه سیگار هم اول صبح به همین بهانه بکشم. بعد دیدم حتی به اون کوچه ای که باید سرش سیگارم روشن کنم هم نمی رسم. دیگه گردش کردم و برگشتم و به راننده م مسیج دادم نمیام. (هرچند راننده احمق م باز ده دیقه بعد زنگ زد و مجبور شدم این پیام م رو براش به صورت صوتی هم اجرا کنم). بعد به سرعت برگشتم و قبل از این که برم توی دسشویی تی شرت م درآوردم جوری که عینک م هم رفت توش. بعد باز رفتم آب خوردم. چرا چنین اتفاقی برام افتاد. اگه از این آدما بودم که معتقدن هرکس به یه دلیلی این جاست (یا اون جا یا هر جا) و وقایع جهان کاملا رندم نیستن می گفتم یحتمل یه اتفاق بدی قرار بوده بیفته که این جور شده. یا اگه از اینا بودم که به سلامتی شون اهمیت میدن می گشتم ببینم دیشب چی خوردم که این جوری شدم. ولی این اتفاق هیچ تاثیری روم نداشت و تنها اثرش این بود که مجبورم با متروی کرج و در معیت هزاران تبعیدی عین خودم به زامبی لند برم و حضور یه موجود دیگه رو روی صندلی بغلی م تحمل کنم. می خواستم چیزهای دیگه هم بگم ولی حوصله ش ندارم.
Sunday, May 5, 2019
ذهن
تصمیم گرفتم خودم از مسائل مالی رها کنم. یعنی ذهن م رها کنم. من راستش معتقدم اتفاقات جهان بیرون خیلی کم تر از چیزاییه که تو ذهن اتفاق میفتن. در واقع اگه بتونی بفهمی به صورت خالص چه اتفاقی میفته که واقعا فقط مرتبط با واقعیت فیزیکیه خیلی جالب میشه. نمی دونم منظورم متوجه میشی یا نه. داشتم فکر می کردم وقتی عقب تو اسنپ نشستم و یه اسنپ دیگه که یه نفر عقب ش نشسته میاد بغل شبیه دو تا کالسکه ران توی مسابقه کالسکه میشیم. ولی بعد فکر کردم شاید اونا کالسکه ران ما هستن چون دارن پول مفت ازمون استخراج می کنن. آره داشتم می گفتم من از اینایی م که میگن خوش حالی توی ذهنه نه توی بیرون. حوصله م از دست دادم.
Saturday, May 4, 2019
کار
امروز از صبح کلا یه کار کوچولو کردم. و بقیه ش وقت تلفی غیر قابل اجتناب بوده. چیزایی مثل ناهار و اینا. نمی دونم واقعا زمان چه طور می گذره. با وجود این که همیشه مشغول م به نظر می رسه کوچیک ترین کاری نمی کنم. مشکل شاید اینه که این کارا کار نیستن. ولی کار چیه. یعنی باید چه اتفاقی بیفته که بتونی بگی کار کردی. شاید درست تر باشه بگم کار مفید. ولی وقتی لفظ مفید که میاری دیگه همه چی از دست در میره. هرکس می تونه بگه مفید یه چیزیه و ممکنه تو باهاش موافق نباشی. عین انتقاد سازنده. که در واقع وجود نداره و فقط بیان میشه که مردم بگن هیتلر نیستن. هیتلر انتقاد پذیر نبود؟ نمی دونم من. حالا داریم میریم یه جای کیری بازدید. راننده هم داره خودش جر میده که سریع برسیم. بابا بس کن. دیر دوس دارم برسم من اصلا. مشکل اساسی تر شاید این باشه که من ماشین ندارم و تقریبا هر هفته ماشین داره دوبرابر تر میشه. یعنی اگه بگیم همون شیش ماه پیش دو برابر شد پس الان باید بگم که دو برابر تر شده. وای دیگه حوصله م سر رفت. زودتر برسم به اون کسکش کده و برگردم.
Friday, May 3, 2019
مشکلات
مشکل من اینه که خیلی تنبلم. واقعا باید این موضوع در خودم رفع کنم. تنبل و کم حافظه. میگن دروغ گو کم حافظه ست. ولی من فکر نمی کنم دروغ گو باشم. ولی اگه کم حافظه باشم شاید دروغ گو هم باشم و یادم نیاد. واقعا آدم دیگه به چی می تونه اطمینان کنه. وقتی مردم کت شلوار می پوشن و عروسی شون یا عروسی کس دیگه نیست در واقع دارن میگن ما روح مون به کاپیتالیسم فروختیم. به نظر من هیچ معنی دیگه ای نداره. یعنی به نظر این یه بخشی از آیین برده داریه. من اگه یه روزی پولدار بشم غیر ممکنه کت و شلوار بپوشم. البته همین الان ش هم نمی پوشم. داشتم فکر می کردم چرا اقلا موهام نمیرم سلمونی درست کنم (آیا این جمله رو میشد به شکل معنی دار تری نوشت؟ نمی دونم، شاید هم هرگز ندونم، چون هرگز برنمی گردم دوباره بخونمش) چون دیگه وضع ش خیلی خراب شده. راستش بخوای تو محله جدیدمون سلمونی ندیدم اصلا. شاید هم دلیل ش همین باشه. هوای امروز عالیه. ابری و خنک. امروز جا موندم از سرویس. علت ش هم این بود که اصلا یادم رفته بود آلارم گوشی روشن کنم. یا به عبارت دیگه یادم رفته بود ساعت ش کوک کنم. بعد که خواستم اسنپ بگیرم دیدم قیمت ش تقریبا هزار برابر شده. و گفتم کون لق ش. کون لق ش یعنی چی اصلا. چرا این قدر فحش ها تهی از معنان. شاید البته باید بی معنی تر بشن. چون اگه کاملا بی معنی باشن و به هیچ چیزی اشاره نداشته باشن مردم هر معنایی که دوس دارن ازش برداشت می کنن وابسته به میزان ناراحتی شون و این جوری معامله بهتر جوش می خوره. اخیرا می تونم از این آهنگای کس و شعر هم مفاهیم عمیق استخراج کنم. در واقع حس می کنم می تونم آئورای آهنگا رو هم ببینم. در واقع این قبلا برا مردم بود. الان هم برا آهنگا. مکان ها هم که خیلی وقته. فکر کنم وقتشه کم کم یه مذهب برا خودم دست و پا کنم. حوصله م سر رفت.
Tuesday, April 30, 2019
حافظ
من هفته ای یه بار از مترو استفاده می کنم. البته شاید هم دو بار. بدبختی اینه مترویی که استفاده می کنم متروی کرجه. قدیما هم از متروی خط یک استفاده می کردم یه مدت مدیدی. اون بار که داستان اون گذشته ای که سر دانشگاه رفتن گفتم آخرش پست شد یا نشد؟ فکر کنم نشد. خیلی جالب بود حیف شد. از اون چیزایی بود که اگه هیات نوبل می دیدن هم نوبل صلح هم ادبیات هم فیزیک می دادن بهم. روزایی که از مترو استفاده می کنم خواب م هم میاد. البته هر روز خواب م میاد پس چیز تازه ای نیست. راستش بخوای می خواستم یه چیز دیگه بگم. اون موقعی که تو تاکسی نشسته بودم. ولی الان دیگه حال ندارم. داشتم فکر می کردم توی کرج هرگز نتونستم یه تاکسی سوار شم که آدم باشه. یعنی همیشه از این موجوداتی بودن که از دور ریز های اجتماع مصرفی ن. بیا حواس م پرت شد سمت اشتباهی نشستم و حالا آفتاب می خورم. تازه بغل م یه پیرمرد با پای شکسته نشسته که سرش یه دسمال عجیب پیچیده و بوی فاضلاب تازه میده. جدی میگم اینو. گفتم اینو که توی این متروی کیری حتی نمیشه. من از اصطلاحاتی عین کیری بدم میاد. ولی چی میشه جاشون گفت. باید بشینیم فحش های مناسبی درست کنم که خز و کیری نباشن. (امیدوارم آرایه ادبی بی نظیری که تو جمله آخر استفاده کردم فهمیده باشی). مساله اصلی من اینه که موزیک مناسب م پیدا نمی کنم. البته آبریزش بینی تو بهار هم یکی از مشکلامه. این هم نمی دونم چه طور باید حل ش کنم. شاید باید عمل دماغ بکنم. یحتمل این تنها چیزیه که ممکنه باعث شه این کار بکنم. و البته هزاران چیز دیگه. امروز چقدر پست مدرنیست و نسبی شدم. شاید به خاطر اینه که موهام بلند شدن و عین انیشتین شدم. من از کوتاه کردن مو و ریش م بدم میاد. و برا همینه که همیشه این شکلی م. البته بدم نمیاد دقیقا ولی وقتی بقیه میگن بدم میاد. من بیش تر حال ندارم و وقتایی که حال دارم هم سرم شلوغه. در واقع سرم شلوغه که سرم شلوغه. گرفتی؟ به حافظ زمانه ات سلام کن.
Monday, April 29, 2019
خواب
دیگه خیلی حوصله م سر رفته. نمی دونم شاید مردم فکر می کنن حوصله سر رفتن یه جورایی شبیه اینه که هوس کنی حالا این کار بکنی یا اون کار. یعنی یه چیز گذریه و بی اهمیته و اینا. ولی محرک اصلی من تو زندگی م همینه. شاید برا همینه که زندگی م این شکلی شده. داشتم فکر می کردم چرا این قدر انرژی م کمه و همیشه دارم می میرم. بعد فهمیدم شاید این جوری نباشه و اتفاقا من این قدر انرژی م زیاده که دارم رو سقف راه میرم و از پوست م می زنم بیرون. در واقع خودم هم نمی دونم. اتفاقا من هم فکر کردم شاید یه روز باید یه سطل بگیرم دست م و چیزایی که ازشون بدم میاد بریزم توش. ولی بعد فهمیدم که بیش تر چیزایی که ازشون بدم میاد فیزیکی نیستن. واقعیت دارم از خواب می میرم. یهو دیدم دارم یه جمله می نویسم که نصف ش جواب حرفاییه که تو رویا همین حالا دیدم.
Sunday, April 28, 2019
تولد
من از جلسه خوش م میاد. در واقع جلسه عین اینه که کامپیوتر گذاشته باشی رو اسلیپ و دیگه هیچ بخشی ش کار نکنه. فقط لازمه در موقع مناسب حرف مناسب بزنی تا طرف ت نابود بشه. بقیه مدت هم میمیک های مربوط به ناراضی بودن بگیری. شاید بگین هر جلسه ای که میدون جنگ نیست. ولی من از دوست صمیمی م سوسو یاد گرفتم که حالت طبیعی من جنگه. حداقل بیرون از خونه. این جوری راحت ترم حتی. امروز تولدم بود. نه ببخشید دیروز بود. امسال سلسله جشن های تولدی داشتم که فکر کنم در زندگانی م بهترین شون بود. همه ش هم به زحمت گولو. در واقع من دیگه از تولد حس خاصی نمی گیرم. نه شادی. نه ناراحتی برا گذشتن عمر. ولی نمی تونم بگم از این که کادو بگیرم خوش حال نمیشم. حتی وقتی کسی بهم تبریک میگه و می فهمم تولدم یادش بوده یه مقدار خوش حال میشم. راستش خودم تولد هیچ کس تبریک نمیگم. در واقع تولد هیچ کس تو یادم نمی مونه که بخوام بگم. تولد کس غریبه ای رو تبریک گفتن می دونی حس ش شبیه چیه. شبیه اینه که تو یه متروی خلوت بری بچسبی به یکی جوری که دماغ ت بخوره به شیشه عینک یارو. حوصله م سر رفته ولی کار زیاد دارم. تو کرج پر ماشین دودزاست. نمی دونم چرا. عین در و داهات پر مینی بوسه. من از هر جا بد میگم میام توش زندگی می کنم. عین غرب تهران که بهش تبعید شدم. امیدوارم یه روزی نیاد که مجبور شم بیام کرج زندگی بکنم.
Saturday, April 27, 2019
غذا
من از این بدم میاد کسی بیاد بهم بگه چی جوری غذا درست کنم. یعنی کس غریبه. یعنی جز این که خودم پرسیده باشم. بیاد بشینه سر میز و بگه آره بار بعدی این جوری درست ش کن. اصلا من دوس دارم بد مزه درست ش کنم. می تونی نخوری. وای چقدر مردم حس خوبی در مورد خودشون دارن. امروز کاپشن نپوشیدم. از پنجره هم که بیرون نیگا کردم دیدم هیچ ابری نیست. بعد الان دیدم کل آسمون ابر گرفته و یحتمل بارون های شدید استوایی می باره. البته انتظارش داشتم که صبح هوا سرد باشه ولی این که بارون بیاد نه. حالا بارون نیومده ولی خب امکان ش هست. البته من دوس دارم همیشه ابری باشه و بارون بیاد. حتی از این که خیس بشم بدم نمیاد. ولی می خوام بگم ممکنه چیزی که به چشم ت می بینی اشتباه باشه. همیشه بین حرف های ساده من درس های زندگی هست. اگه قدیم بود یحتمل حکیم می شدم. البته اگه اون قدر بد شانس بودم و وقتی قرار بود یه زمان دیگه زندگی کنم هم تو همین اقلیم کیری به دنیا میومدم. حس می کنم خیلی تحت تاثیر تبلیغات کاپیتالیستی قرار گرفتم و جدیدا خیلی به پول فکر می کنم. همیشه فکر می کنم خیلی فقیرم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. از راننده م خوش م نمیاد چون از این آدماست که فکر می کنه زوایای پنهان همه چیز می دونه. جالبه که دکتر هم هست و دکتراش تموم کرده. ولی من نه. کاش من به خاطر همین موضوع تبعید کنن. هرجایی خوبه. بهترین اتفاق اینه که مثلا تبعیدم کنن فرانسه. قول میدم اگه تبعیدم کنن فرانسه فقط از ج ا دفاع کنم. خواب م میاد.
سر در باز
سرم داشت منفجر می شد این قدر درد می کرد. سر درد اصلا چه معنی می تونه داشته باشه. یعنی تو مغزت دعوا شده یا سلولای مغز جاشون کمه. اگه مغز آدم بخواد منفجر بشه شبیه اینه که از یه سوراخ مورچه ها داشته باشن بیان بیرون. نمی دونم منظورم متوجه میشی یا نه. معمولا وقتی سلولای مغزم دعواشون میشه با آب خوردن آشتی می کنن. شاید سلولای کله من جنس شون آتیشه و آب خاموش شون می کنه. ولی اگه سلولای مغز من آتیش باشن من از آتیش درست شدم. این جوری نزدیک ترین آدم به من شیطانه که اون هم از آتیشه. شاید برادر باشیم. اگه شماره ش داشتم بهش مسیج می دادم. این جوری می رفتم تو یه خانواده با مسیح جون. این که مسیح فامیل ت باشه چیز خوبیه یا بد. چون همه می خوان برن پیش ش و ازش معجزه بخوان هی بهت مسیج میدن. این جوری نمی تونی بفهمی کی برا خودت باهات دوسته و کی برا خانواده ت. یه حسی به من میگه مسیح آدم کولیه. یعنی اگه الان بود. جالبه که با سر درد هم حوصله آدم سر میره. ولی چی باید کرد. قرص سر درد خوب می کنه. بعضی اوقات یادم میاد که قرص از کجا می فهمه که الان کجات درد می کنه و خوبش می کنه اما بعد یادم میره. بیش تر اوقات نمی دونم ولی دیگه خیلی لوسه که بپرسی ش. می خواستم یه چیز دیگه هم بگم ولی حال ندارم.
Thursday, April 25, 2019
بی مزه تر
مشکل اصلی جهان به نظر من سیستمیه که داره می چرخونتش. در واقع هیچ تناسبی با ذات آدم نداره. می دونی منظورم چیه. هیچ بخشی از این چیزی که به اسم تمدن به خورد (چرا خورد خرد تلفظ میشه ولی خورد نوشته میشه. چون اگه بنویسیم خرد مردم با خرد قاطی می گیرن ش (قاطی می گیرن رو تا حالا نشنیده بودم. اشتباه می گیرن درسته ولی خب حال ندارم)) آدم میدن درست نیست. از اون چیزی که به اسم اخلاق جا افتاده. خوبی و بدی. نظام پیش رفت. نظام آموزش. نظام کشورداری. هیچ کودوم مناسب انسان نیستن. داشتم فکر می کردم چه طور میشه به مردم گفت کجا وایسن. یعنی در چه فاصله ای. جدای از این اصلا میشه گفت و باید گفت یا نه. ممکنه تو با یکی حال کنی ولی بخوای ازش به فاصله ای رعایت کنی. یا برعکس. ولی چه طور میشه حالی ش کرد یا نه. چه طور این به ذهن م رسید اصلا. شاید برا اینه که وسط این یه فیلم دیدم. سه روز گذشته هنوز این نفرستادم چرا.
بی مزه
حوصله م سر رفته. یعنی این روزا بیش تر هم شده. تصمیم گرفتم دیگه از شبکه های اجتماعی هم استفاده نکنم. چون وقت م هدر میدن. و می خوام بمب اتم درست کنم. البته مساله اصلی شاید این نباشه. مشکل اینه که تمرکزم می گیرن. یعنی تمرکز کردن برام سخت میشه واقعا. چون ذهن م پر میشه. نه که پر بشه حالا. نمی دونم چی جوری. شاید حقیقت ش بخوام بگم اینه که من خیلی کون گشادم. دنبال یه چیزی م که شونه خالی کنم از هر چیزی. و یکی از بیش ترین چیزا همین چیزاست. حالا راستش هم بخوای من خیلی وقت برا این چیزا نمی داشتم و قبلا هم بمب اتم ساختن م عقب نبود. سوال اینه که مسیج اینا هم شبکه اجتماعی محسوب میشه یا نه. چون بالاخره با اونا هم با مردم حرف می زنی. در واقع حالتی که من ایده آلمه اینه که گوشی نداشته باشم. فکر کنم این بورینگ ترین چیزی بوده که نوشتم در کل عمرم.
Tuesday, April 23, 2019
خسته
شانس بیاریم راننده امشب به کشتن ندتمون. راستش فکر می کنم کلا از همه راننده ها بدم میاد این جا. شاید علت ش اینه که ماشین ندارم. البته عقب افتاده هم هستن. بعضی هاشون هم کیری ن. مثل امشبی که ده دیقه دیر اومد. تو ماشین ح. از جلوش باد میومد. یعنی شاید چیز نرمالی باشها ولی وقتی مجبوری پونزده ساعت بشینی توش سخت میشه. خصوصا که مسیر هم پر سرما باشه. دوس داشتم بگیرم بخوابم ولی نمی تونم. یعنی خواب م نمی بره. فعلا. امشب خیلی موندم سر کار. گاییده شدم. هر چند مجبور بودم. حالا فردا باید برم دانشگاه و گاییده بشم. خسته شدم. شاید اگه پولدار بودم خسته نمی شدم. ولی الان میشم. توی ذهن م دارم واقعا تصمیمای جدید می گیرم. که قبلا نبود. دیدی مغزت یه چیزی هنوز باور نداره. و با این که خودت تصمیم داری ولی هنوز اون نداره. این جوری بودم شاید. کاش میشد پرواز کرد. ولی تو این سرما پرواز کردن هم سخته. کی بوده که اول اردی بهشت این قدر سرد باشه. یعنی تو بهار بارون طبیعیه ولی سرما چیه. این چه بحث پیرمردیه. تا حالا این جوری بودی که تو ذهن ت خودت چند نفر باشی. یعنی انگار ذهن ت عین بیرون باشه و چند نفر آماده نقد باشن. من این جوری م. شاید برا همینه هیچ وقت نمی دونم چی به چیه. می خوام تمرکز کنم. آدم باشم. چه ریطی داشت. فکر کنم دیگه داره خواب م می گیره.
Tuesday, April 16, 2019
ضمیر
کاش می تونستم این یه ربع هم بخوابم. الان شد سیزده دیقه البته. واقعا حس می کنم یه مشکلی دارم که این قدر انرژی م کمه. شاید دارم می میرم. عین باتری گوشی که کم کم خاموش میشه. شاید هم نه. البته مدت هاست که این قضیه برام سواله. ولی از کی. شاید از وقت گل نی. شاید هم همیشه. چون یادم نمیاد از کی. هوا داره گرم میشه و من بدم میاد. شاید اگه شیش ماه اول سال سرد بود بهتر بود. بهتر یعنی چی. چون من خوش م میاد؟ من از چی خوشم میاد واقعا. نمی دونم. تازگیا داشتم فکر می کردم دیگه از جوجه هم بدم میاد. این گفته بودم؟ این دیگه خیلی عجیب بود. یعنی عجیبه دنیا. شارژ گوشی م برا این ساعت شبانه روز کمه. باید یه نیم شارژ پر انرژی که از محصولات گرجیه بزنم بهش. ولی کی و کجا. اومدم دفترم و روی دو تا صندلی تقریبا دراز کشیدم. این کفش جدیدم پام اذیت می کنه. من بیش تر از هر چیزی از اذیت شدن پام اذیت میشم. ولی کاری نمیشه کرد. چون کفشی قبلی م رو به زوال بود. کاش می تونستم یک سال بخوابم و یک سال یه نفس کار کنم. اگه هیچ وقت خواب م نمی گرفت خیلی لذت بخش خواهد بود. این قدر خواب میاد که وقتی به انتهای جمله می رسم نمی تونم بگم شناسه جمله باید چه جور ضمیری باشه. (اصلا این که گفتم به لحاظ نگارشی معنی داره؟)