Thursday, January 31, 2019

صبح

من صبح که از خواب بیدار میشم اصلا دنیا برام یه جور چپ اندر قیچیه. یعنی انگار هنوز تو رویا باشم. پا میشم میرم صورت م بشورم خواب م. اون روز دیدم شط آب رو سرده نزدیک بود خواب م بپره. بعد میرم یه آب می خورم. البته علاقه م بیش تر به آب میوه ست برا اول صبح. یا شیر. البته نه هر شیری. مثل شیر آفریقایی. شیر بد روز آدم گاوی می کنه. بعد یه نیگا به اشلی می کنم. اون هم یه نیگا به من می کنه که یارو اول صبح چه گهی می خوری. بهش میگم میرم پول درمیارم بریزم تو اون شیکم ت که جز رویال نمی خوری. خبر داری کنسروات چقدر شدن؟ دیشب شب دیر رسیدم خونه دیدم غذاش تموم شده. دیدم تا فردا عصر که بیام کمه غذاش. حال نداشتم برم بخرم. گولو زد تو گوش م که می خوای گشنه بمونه. غیرت ت چی شده پس. من هم عین این فیلمای کیمیایی افتادم تو خیابون های سرد و بارونی که غذا بگیرم براش. حالا همه جا بسته. رفتم دم پارک دیدم پیر مردا دارن تخته بازی می کنن. تو اون سرما. گفتم حتما این تخته یه جادویی داره توش. وگرنه تخته تو اون سرما نمی مونه بیرون که حالا یه مشت پیرمرد باهاش بازی کنن. بعد ناراحت شدم. بعد سیگار روشن کردم. غذای گربه نه تنها گرون شده بلکه کمیاب هم شده. من نمی دونم تو این یه سال چه اتفاقی افتاده که چنین کیری خورده به مملکت. یحتمل کیر کردی. البته کون کردی معروفه ولی چون کیر و کردی جفت شون با کاف شروع میشن گفتم. تو متروی کرج کیری ترین چیز اینترنته. مدام قطع و وصل میشه تا گریه ت در بیاد. بعد که به درگاه خدایان کرج که شامل مترو و پرشیای سفید کف خوابه زانو زدی وصل میشه. جز این بدی نداره تقریبا. همیشه جا هست بشینی. اگه تند رو نصیب ت بشه که بهتر. اگه بد شانس باشی و هندزفری ت جا گذاشته باشی همیشه یه نفر دم گوش ت داره یه موضوع سوپر خاله زنکی باز می کنه. خیلی عجیبه ولی فکر کنم کرج شبیه ترین جا به سریال ترکیا باشه. همه در حال این قبیل کاران گویا.

Tuesday, January 29, 2019

مصائب

من با جنگ مشکل اساسی دارم. یعنی علت ش هم می دونم ولی خب چون حتی تو بچگی م لحظه ای جنگ تجربه نکردم برا خودم عجیبه واقعا. نظر خودم بخوام بگم اینه که جنگ هم عین بقیه چیزای دنیا هدف اصلی ش پوله ولی خب وسط ش یه سری بدبخت گیر میفتن. یه سری هم از سر اجبار یا لاشی بازی به روش های محیرالعقول دکمه ی وطن پرستی مردم می زنن که شوت بشن جلوی گلوله. ما یه معلم فیزیک داشتیم که ترک بود. یعنی نه که اجدادش ترک باشن. خودش ترک ترک بود. بعد این بیچاره کلمه ی گلوله رو نمی تونست درست بگه. و به طرز عجیبی مساله هایی که می گفت در مورد گلوله بودن. خیلی هم جوون بود. و دهاتی. البته بامزه. برا همین کلی سوتی می داد و ما می خندیدیم. جوری که سر کلاس ش تقریبا هیچی به درس گوش نمی دادیم. برا همین فیزیک مون ضعیف شد و متافیزیک مون قوی. ولی حقیقت به این سادگی نیست وقتی روح و روان ت با تبلیغات گاییده شده باشه. خود من چندان تبلیغات کس و شعر ایرانی جنگ یا حتی روش های ملوان زبلانه آمریکایی ش روم اثر نداره. من روان م با روایت آدمایی که تو جنگ جر خوردن گاییده شده. کسایی که بعد این همه سال یه جوری ن انگار همین الان این اتفاق افتاده و زندگی شون توی اون لحظه وایساده. برا همین جنگ برام خیلی عجیب و جدیه. می دونم اگه باز جنگ بشه تخم م نیست. ولی اون جنگ فرق داشت. نمی دونم شاید هم نداشت. شاید هم این مدل قوی تر تبلیغاته. این و یه سری وقایع دیگه باعث میشن بعضی وقتا حس کنم که یه حسایی به وطن دارم. نه که احمق باشم و دوس ش داشته باشم. ولی برام علی السویه هم نیست. که شاید طبیعیه. چون سن خر پیر دارم. و این همه سال همین جا بودم. دیگه آدم بعد چند وقت به دسشویی هم عادت می کنه.
پس نوشت: پسر چقدر کس و شعر می نویسم. منظورم از چقدر حجم ش نیست. عمقشه. شاید باید بس کنم و کم تر آبروی خودم ببرم.

Monday, January 28, 2019

نور علی نور

عجب گیری افتادیم. امروز رفتم یه ماموریت که کاملا به شکست خورد ولی خوبی ش این بود که بالاخره تونستم بالاخره زود بیام خونه. فکر کنم در ماه های اخیر تنها روزی بود که زود اومدم. بعد گفتم ایول قشنگ استراحت می کنم. مقاله م تکمیل می کنم. فردا دست پر میرم پیش استادم دیگه دهن م نگاد. بعد چی شد؟ الان که خودش وقت دیریه برا شروع کردن کار متوجه شدم که مقاله رو از سر کار ایمیل نکردم برا خودم. حالا هم نمی تونم یهو بشینم از وسط روش کار کنم. هفته پیش هم که نرفتم دانشگاه و مطمئن م فردا استادم جرم میده. کاملا به بن بست خوردم. حالا امیدوارم به همین جا ختم بشه ماجرا و دهن م بیش تر از این گاییده نشه. سر کار هم نمی دونم چرا این قدر سرم شلوغه و هرگز وقت خالی ندارم. فکر کنم دارم فیلم سینمایی بازی می کنم. کارگردان هم دوس داره یه شخصیت تحت فشار بسازه که از همه طرف داره می خوره. تازه پول هم ندارم و کاملا به خنسی خوردم و اگه تو خیابون یکی بهم حمله کنه نمی تونم بگم بیا این پنجاه تومن بگیر و من بکش. باید بگم مفتی اگه می کشی بکش. حالا حوصله م هم سر رفته. دیگه فکر کنم مجبورم خودم بکشم فقط. یعنی این قدر حوصله م سر رفته که حال ندارم این بنویسم حتی.

Sunday, January 27, 2019

حوصله

آره باز حوصله م سر رفته. جدیدا شبیه تولستوی شدم تا بیکار میشم شروع می کنم نوشتن. شاید اگه جای اینترنت رو کاغذ می نوشتم و صده نوزده هجری بود الان من شده بودم محمود دولت آبادی. البته صده نوزده هجری هنوز نیومده و اگه تو اون موقع رو کاعذ بنویسی احتمالا واقعا دایناسوری. جالبه که همین الان ش هم من سالی یه بار رو کاغذ چیز خاصی نمی نویسم. یعنی در حد یه جمله می نویسما. احمدی نژاد نیستم که دیگه. ولی خب این قدر کم می نویسم که خط م واقعا عجیب غریب شده. یعنی دیگه شبیه نقاشی شده. پسر من چه هنرمندی هستم هم نویسنده م هم نقاش. خدا حفظ م کنه برا این مملکت. حالا تازگی یه مشکلی پیدا کردم و کتاب خوندن م کم شده. البته می دونم مشکل چیه. مشکل اینه که یه کتاب طولانی شروع کردم که هرچند خیلی باحاله ولی خیلی مونده که تموم بشه. همین که می دونم خیلی مونده باعث میشه حوصله م سر بره. بعد موندم توش. نمی دونم چی کار کنم. می ترسم یه کتاب دیگه شروع کنم بعد وسط ش باز یه کتاب دیگه شروع کنم. مثل همون اتفاقی که سر سریال برام میفته و بیست و هشت تا سریال باز دارم که امیدی به تموم شدن شون در آینده نزدیک نیست. خوبی این جا می دونی چیه؟ اینه که می تونم همین جوری برا خودم حرف بزنم و تلاش کنم حوصله در رفته م نجات بدم بدون این که مجبور باشم از کسی کمک بگیرم. البته حقیقت ش بخوای یه وقتایی هم جواب نمیده ولی خب بهتر از هیچیه. واقعا نمی دونم چرا چنین کرم هایی توی کون من رشد و نمو می کنن. فکر کنم اگه یه نفر واقعا بشینه فکر کنه ببینه چمه من اقلا دو سه تا نوبل ببره. حالا که من دارم آهنگ گوش میدم یه بار راننده داره حرف می زنه. بابا برو دیگه مسیر که بلدی کند ذهن. نمی دونم برا فحش هایی که تو ذهن م به مردم میدم هم تو جهات آخرت مجازات میشم یا نمیشم. اگه بشم ناراحت میشم راستش چون این فحشا خیلی دق دلی آدم خالی نمی کنن هرچی هم که عمیق میشه. اگه قبل از درمان این مرض م ماشین بخرم شاید پادکست درست کردم. این جوری میشم مثل بقیه هشتاد میلیون ایرانی. گشنمه.

دیروز

دیروز خیلی روز سختی بود. خصوصا این که تازه شنبه هم بود. یعنی مثلا اگه چارشنبه بود می گفتی اشکال نداره دیگه آخراشه ولی وقتی شنبه این جوری میشه مجبوری فقط گریه کنی. رفتم سر کار قبلی که تسویه کنم. از اون تسویه های کس و شعر. چون حقیقت ش پای پولی درمیون نیست. فقط مسائل مردی و مردونگی. و این که اگه نمی رفتم ممکن بود یهویی برم آب خنک بخورم چند سالی. صبح پاشدم رفتم. از اول همه جاش استرس داشتم که برخوردا چی جوریه. برا همین خودم آماده کرده بودم. کل مدت یه نفر بپا گذاشته بودن برام و بدون اون حق نداشتم جایی برم. هشتاد و هشت تا امضا باید می گرفتم. جالبی ش این جا بود همه شون راحت امضا می کردن. تقریبا هیچ کودوم جز آخری بیش تر از سی ثانیه طول نکشید. اون جا ولی چار پنج ساعت گیر کردم. رسما زیر بازجویی بودم با انواع تکنیک ها. علاف کردن. پلیس خوب پلیس بد. آب یخ ریختن. بی خوابی. خفگی مصنوعی. بعد دیگه تموم شد. پیاده برگشتم. یعنی واقعا حوصله نداشتم نیم ساعت وایسم تا ماشین بیاد. فکر کنم چهل دیقه پیاده اومدم تا یه ماشین اتفاقی سوارم کرد. تازه فهمیدم که چه دهنی ازم گاییده شدم طی اون سال ها. ولی خب چاره چیه. الان هم یه جور دیگه داره گاییده میشه البته. حقیقت همینه که همیشه آدم حس می کنه دهن ش داره گاییده میشه. تو هر شرایطی هم باشی. بعد چون مدام انرژی آدم کم تر میشه طی فرآیند گذر عمر همیشه حس می کنی دهن گاییدگیا داره سخت تر میشه. اما حقیقت چیه. آیا واقعا این جوریه. من بعید می دونم هیچ وقت بشه فهمید. چون اولا نمی تونی برا هیچ کس تمام جزئیات و احوال و عوالم وضعیت هایی که توش بودی به همراه توالی و اثرات شون شرح بدی و اون هم دقیقا بفهمه. که ذات انسان و ذات زبانه. یعنی اگه آدم انتظار داشته باشه یه نفر دقیقا حرف ش همون جوری که هست بفهمه به نظرم انتظار زیادی داره. ثانیا هم چون نمی تونی کس دیگه داور کنی باید خودت داور بشی. ولی مشکل اینه برا تشخیص اون موضوع لازمه از بیرون به موضوع نیگا کنی. که مطابق یافته های علمی نشدنیه. اصلا یادت موند موضوع چی بود. حالا دیروز بعد از این داستان هم دهن م گاییده شده بود. صبونه نخورده بودم. ناهار هم یه ساندویچ از این متروییا خوردم و رفتم سر کار جدید تا شب. تمام مدت هم می دونم از دانشگاه استادم عین یه تخم مرغ توی قابلمه داره داغ تر و داغ تر میشه و این هفته یحتمل دهنم میگاد. که اشکالی نداره. چاره چیه. حقیقت ش پی بعضی مسائل باید بمالی به خودت. سوال این جاست پی چیزی بمالی به خودت چی میشه مثلا. جز این که اگه یه نفر کنارت کبریت بزنه هم چون مشعل برمی افروزی.

Friday, January 25, 2019

امروز

امروز هم به هیچ کارم نرسیدم. هیچ کاری نکردم. مثل بقیه عمرم. دیگه واقعا فکر کنم هیچ چی روم اثر نداره. مثلا اگه شکنجه م کنن بگن امروز این کار خیلی ساده بکن باز نمی کنم. راستش حس می کنم انرژی ش هم ندارم. یعنی اصلا دچار مشکل شدم سر این قضیه. دارم می بینم کار نکردن برا دکترا داره اذیت م می کنه ولی لامصب پدر من درآورده. گرفتین شوخی رو؟ کل این فرآیند باعث افسردگی م میشه. و در کمال تعجب باید بگم دیگه این مضراتی که این موضوع داره باعث کوچیک ترین چیزی برام نمیشه. یعنی هیچ انگیزه ای ندارم. فقط مدام تاسف می خورم و ناراحت تر میشم. کار زیاد داره خسته م می کنه به اندازه کافی و اصلا زور ندارم که کارای دانشگاه هم بکنم. همین داستان هم داره هی عقب می ندازه من. بعد نتیجه ش فقط ناراحتیشه که بیش تر و بیش تر میشه. حالا اصلا نوشتن این موضوع چه کمکی می کنه؟ شاید برا این که اصلا بابت ش همچین ناراحت هم نیستم و بیش تر حوصله م سر رفته. یعنی می خوام بگم ناراحتی خاصی هم ندارم بابت ش در اعماق وجود تخمی م. پسر باز ناراحت تر شدم. یعنی این نکته رو حین نوشتن ش فهمیدم. یعنی قبل از نوشتن این در عمق ناامیدی بودم الان عمق ش رو اقلا چند متر بیش تر کندم و پایین تر رفتم. چهار متر و سی پنج سانت.

Wednesday, January 23, 2019

پنج شنبه

من از پنج ‌شنبه خوش م میاد. از این لحاظ که عین جمعه ست ولی رو به اتمام هم نیست و رو به شروعه. مساله اینه که در هزاران سال گذشته من پنج شنبه ها نه سر کار رفتم نه دانشگاه و حتی فکر کنم مدرسه هم پنج شنبه تعطیل بود. یا نبود. نمی دونم. راستش دیگه چیز خاصی از مراسم های روتین مدرسه یادم نیست. حتی از دانشگاه هم اون اوایل ‌ش خیلی جزییات یادم نیست و فقط تصاویر محو آدماست که مطمئن م یه تعدادی شون واقعی نیستن و ساخته و پرداخته ذهن خودمه. حالا اصلا این می خواستم بگم که جدیدا دارم پنج شنبه ها میرم سر کار. نور علی نور. مزید بر علت. واقعا اذیت میشم. خصوصا وقتی می بینم اینه وضع و باز مشکل دارم. امروز داشتم نیگا می کردم به خیابون بعد متوجه شدم که دوباره دارم دچار افسردگی صبح گاهی شدم. داشتم پیش خودم می گفتم احتمالا روال زندگی م همین باشه در ادامه و بدبختی مضاعف. بعد ولی تو ذهن م هیچ وقت نبوده شیش ماه ثابت باشه روال. ولی خب اگه شانس ماست این یه بار برا هشتصد سال ثابت میشه. می دونی حالا مشکل اصلی من با مترو کرج چیه؟ این که وسط ش هشت هزار بار اینترنت قطع و وصل میشه. نمی دونم مگه چند هزار کیلومتره خب دو تا آنتن بذارین تو مسیرش. البته کرجیا از اینترنت استفاده نمی کنن و فقط با بلوتوس هنوز برا هم کلیپ می فرستن. بیا. حالا رسیدم سر کار در اتاق قفله من هم کلید ندارم. مجبورم وایسم توی سرما. گیری افتادیم در این مملکت.

سیگار

من از سیگار خوش م میاد. حقیقت همینه. یعنی مسائل مختلفی پیرامون ش هست. مثلا من وقتی سیگار می کشم حس نمی کنم بار دنیا رو دارم می کشم. یا این که این کارم این نشون میده. من برام فرقی نمی کنه. برا همین هیچ وقت هیچ عکس سیگاری ندیدم جز این که بگم چه تخمی. اصلا هر کس که عکس با سیگار داره و می ذارتش جایی میگم عجب آدم تخمیی. سیگار کشیدن هم از اون چیزاییه که خوش م میاد ولی این جوری نیست که بهش افتخار کنم. کلا این که آدم به یه چیزی افتخار کنه برام مشکوکه. مثلا برام عجیبه مردم سیگار ترک می کنن. خب که چی. بیش تر زنده بمونی. چند سال. حالا جدای این مگه تنها جنبه غیر سالم زندگی همینه. یا این که مثلا کلا هیچ چیز غیر سالمی نداشته باشی خب که چی. که با بدن سالم بری بهشت. زندگی پس چی میشه. کلا من زور زدن برا تغییر سال هاست بوسیدم گذاشتم کنار. وقتی برا تغییر حس می کنم به تصمیم و نیرو گذاشتن نیاز دارم نمی کنم ش. ولی خب خیلی پیش میاد که دیگه یه کاری نکنم. یا کم کم. من چنین آدمی م. مثلا فکر کن یهو الان دیگه از سیگار خوش م نیاد. خب نمی کشم. مثل بقیه چیزها. ولی این که بشینی بگی خب من دیگه سیگار نمی کشم و بعد شبانه روز فکرت همین باشه به نظرم عجیبه. راستش شاید هدف این جور چیزا اینه که زودتر بمیری. چرا ازش استقبال نمی کنی. البته اگه مثلا رییس گلدمن سکس باشی شاید ولی خب بعید می دونم. مشکل بعدی اینه خب حس می کنم اگه سیگار نکشم باید یه دونه از این جیبیا بگیرم که بتونم همیشه عرق بخورم. از چاله به چاه. یه وقتی هر شب باید یه کم عرق می خوردم. الان هم دوس دارم بخورم. نمی دونم چرا نمی خورم. شاید لازمه شروع کنم باز. ولی مساله اینه که در دنیای امروز عرق خوب نیست. این هم یه مشکله. یعنی شاید یه روزی برم خارج فقط برا حل همین مشکل. بعد اگه برم یه جایی که همه چیز آزاد باشه چی. اون موقع الکلی میشم یحتمل. البته نه از اینا که بیفتن تو جوب. فکر کنم من همیشه این جور چیزا می تونم تحمل کنم. تحمل نیست منظورم. منظورم اداره ست. اصلا تحمل چه معنی میده. یعنی این یه اشتباه لفظی بود و از عمق وجودم در اومد. یا این که فقط خواب م میاد.

آهنگ

من خیلی تمایل دارم به آهنگای کسشر. یعنی ببین حقیقت اینه که می دونم کسشره ولی گوش میدم ولی خب ازش لذت هم می برم. یعنی مگه میشه کاری رو در این جهان دو بار کرد و دلیل ش لذت بردن نباشه؟ حالا ممکنه بگی نه از فلان کار من لذت نمی برم ولی تکرارش می کنم و من هم میگم باید دایره لذت از اون چیز ساده لوحانه بزرگ تر کنی. آره تازه توی فیلم هم این جوری م. نصف بیش تر فیلمایی که می بینم رو می دونم کوچیک ترین هنری توشون نیست یا کسشرن ولی خب می بینم. راستش به نظرم هیچ جنبه اسطوره ای توی فیلمای مارول نیست. کاملا هم بر اساس سیستم تبلیغاتی ساخته شده. ولی خب می بینم شون. ولی خوش بختانه همین روش باعث شده گول نخورم و سلیقه م حفظ بشه. یعنی هنوز می فهمم چه موزیکی خوبه چی بد. شاید هم نمی فهمم. به تو چه.

Tuesday, January 22, 2019

چه باید کرد؟

حوصله م سر رفته. ماشین اقلا نیم ساعت دیگه میاد و این نیم ساعت هیچ کاری ندارم بکنم. نشستم مقاله های دانشگاه م خوندم یه کم ولی حوصله م به اون هم نمی کشه. عجب گیری افتادیم حالا. تازه رفتم سیگار هم کشیدم و تو این سرما حوصله م نمیاد باز برم. سوال اینه حالا چه باید کرد. به نظر من مشکل حمل و نقل باید زودتر حل بشه. راه حل سریع. یعنی این که یه بشکن بزنی برسی به مقصد. نه این که مثلا بخوای رو زمین همین جوری کش پیدا کنی تا برسی به مقصد. مثلا از طریق کابل تلفن جا با جا شی. سوال اینه اگه مثلا عین اینترنت مشکل پیش بیاد و اون ور نصفه دانلود بشی چی؟ میشه عین تصادفات رانندگی؟ آیا وقتی توی کابل داری میری می بینی اطراف ت؟ ممکنه به خاطر این که تبدیل از جسم تبدیل به اطلاعات میشی درک ت از اطراف تغییر کنه و مثلا زمان اون جا بودن ت برات کش پیدا کنه؟ اتفاقا موضوع جالبیه و عجیبه که هنوز چنین چیزی اختراع نشده. اختراع نشدن یه چیز دیگه هم عجیبه و اون هم شربت عمر بی نهایته. یعنی کلا آدم در این دنیا یه هدف داره اون هم نمردنه و عجیبه که هنوز راه حل نهایی ش نتونسته کشف بکنه. با این وضعیت جهان میشه گفت یه درصدی ش هم احتمال داره کشف کرده باشه و به روی خودش نمیاره. یعنی یه جاهایی یه کسایی کشف ش کردن ولی به یه دلایلی نمیان بگن. حالا این که کسی واقعا از این راه حل منتفع هم شده یا نه رو نمی دونم. یعنی فکر می کنم شده. البته حق هم میدم به کسی نگه. چون همین جوری ش دنیا پر هست و اگه این هم معرفی کنی حالا از فردا یه مشت زنان و مردان در حال گریه در حالی که یه داستان سوپر دراماتیک دارن و یه کسی رو که در حال مرگه بغل کردن میارن دم خونه ت که جان عزیزت یه قطره بده بزنیم. بنابراین چه باید کرد؟ این هم معضلیه. واقعا اگه راه حل عمر ابدی پیدا کنی باید خیلی محتاط باشی کسی نفهمه وگرنه دستی دستی جهان به گا دادی رفته. چه بدبختی. واقعا در این جهان همه بار رو دوش ما عالمانه.

مسافت

امروز باید یه جایی می رفتم بعد نرفتم. یعنی نه این که از اول صبح بخوام نرم ولی بعدا از یه جایی به بعد به این نتیجه رسیدم نرم. یعنی سیر وقایع یه جوری بود که نرم اون جا و بمونم این جا. یعنی دیگه حال نداشتم. حالا منظورم این نیست کاری کردم که خسته شدما. به لحاظ ذهنی دیگه دوس نداشتم برم. با این که یه سری عواقبی هم داشت این انتخاب ولی خب دیگه پذیرفتمشون. آره بعد موندم این جا و اینا. کلا من چنین آدمی هستم فکر کنم. که ترجیح م بر موندنه. بر یه مسیر مستقیم. یعنی البته به این سادگی هم نمی تونم رویکردم تشریح کنم. به وقتایی اتفاقا تغییر مسیر میدم ولی حس می کنم که باید تغییر مسیر بدم. نمی دونم چه طوره داستان م. یعنی دیدی بعضی وقتا خیلی لخت به نظر می رسم ولی حقیقت این نیست. مردم یهو می بینن ا ا این یارو چرا این جوری شد. این که قبل ش به نظر می رسید داره مسیرش خیلی راحت میره جلو. در واقع شاید اون انتخاب راحت برا من یه جورایی فریب باشه. بعد یهو وقتی حس کنم این مسیر از هدف اولیه ش منحرف شده ناراحت میشم و می زنم به کوچه علی چپ. البته معنی کوچه علی چپ یه چیز متفاوتی با منظور فعلی منه ولی خب امیدوارم هدف م رسونده باشم. یعنی این دیگه واقعا قابلیت عجیبیه که بخوای یه چیزی رو جوری بگی که اون جوری نیست. یعنی هدف ت این باشه که جوری بگی ش که نیست ولی معنی رو ازش قصد کنی. مثلا بگی آبی ولی منظورت باشه سبز باشه. و عجیب تر این که مخاطب ت منظورت بفهمه.

Monday, January 21, 2019

راننده

من خیلی دچار درگیری م با راننده ها. یعنی اصلا این که یه نفر دیگه رو توی ماشین تحمل کنم که نشناسم ش واقعا برام سخته. حالا شاید هم این ریشه در کودکی م داره. چون اون موقعا ما برا سفر راننده داشتیم. یا دیگه حداقل ش آژانس بود. جالبه همین تازگی داشتم به این فکر می کردم که چرا ما از اتوبوس استفاده نمی کردیم برا سفر های بین شهری. در واقع برا سفر های درون شهری هم تا وقتی نرفته بودم دانشگاه خیلی استفاده نمی کردیم. یادمه که اوایل که می رفتم دانشگاه اصلا از اتوبوس تازه خوش م میومد. چون اون موقع بی سواد بودم روزنامه می خوندم. توی اتوبوس یعنی. کتاب و مجله. یادمه یه دورانی هم بود که بین دو تا روزنامه مردد بودم و یه روزایی این می گرفتم یه روزایی اون. حالا یهو باد سرد اومد تو ماشین یادم افتاد یه بار ما سوار تاکسی شدیم بعد پنجره نداشت. پنجره که نه یعنی شیشه عقب نداشت. هوا هم خیلی سرد بود اتفاقا. بعد که نشستیم فهمیدیم ماشینه پاره ست کامل. اصلا یه صداهایی می داد که عجیب بود. توش کنده کنده بود. ولی این که شیشه نداشته باشه نوبر بود. حالا باید بگم من از ماشینایی که کنسول وسط شون میاد عقب خیلی و اون فضای پای وسط دو تا صندلی عقب می گیره بدم میاد. عین همین ماشین. که تازه از عقب ش سوز میاد. البته مشکل اصلی من با خود رانندشه چون بهم گفت چرا محکم بستی. در شیکست. که باعث شد تصمیم م بگیرم ازش بدم بیاد. کلا از دور هم که گفتن این راننده ست انرژی منفی ش حس کردم. رسیدم، تمام.

پیش از ناهار

مشکل من اینه که از خوردنیای شیرین خوش م نمیاد. یعنی مثلا بخوایم آب میوه بخوریم حتما یه چیز ترش می گیرم. ولی حقیقت ش جدیدا خیلی هم چیز ترش دوس ندارم جدیدا. مثلا وقتی اول صبح باشه دوس دارم یه چیز شیرین بخورم. منظورم از اول صبح با صبحانه نیست. وقتیه که تازه بلند شدی و شاید یه آبی به صورت ت زدی و هنوز اولین کلمه رو نگفتی. اون موقع دوس دارم یه چیز شیرین بخورم چون مغزم روشن می کنه. یعنی حس می کنم که سلولا دارن خمیازه می کشن و میرن پشت میزاشون. ولی دیگه بعدش نه. این مشکل م خیلی جدیدا بدتر هم شده. یه وقتایی می دونم که دوس دارم یه چیزی بخورم ولی نمی دونم چی. بعدش چون می دونم چیا رو نمی خوام بخورم وقتی یه چی می خورم بهم نمی چسبه. مثلا میرم سر یخچال، توی کابینت می بینم همه چیو ولی مطمئن م که چیزی که دوس دارم بخورم هیچ کودوم از اینا نیست. ولی هم چنان حتی نمی دونم اون چیز نوشیدنیه یا سفته یا ترشه یا شیرینه. این قضیه سر غذا هم برام داستان شده. قبلا من از برگر بیش تر از پیتزا خوش م میومد ولی الان واقعا نمی دونم کودوم می خوام بخورم. یا اصلا غذای سنتی. یعنی چون هوس نمی کنم چیزی بعدش هم نمی تونم اون لذت کافی ببرم. حالا راستش می خواستم یه چیزای دیگه بگم ولی چرا؟