Sunday, January 20, 2019

حالا

من خیلی دوس دارم تو ماشین بشینم. یعنی از نشستن توی ماشین لذت می برم. البته وقتی ترافیک باشه لذت نمی برم. برا همین دوس دارم برم این ور و اون ور زیاد. از وقتی ماشین ندارم این خواسته م دیگه سرکوب شده. یعنی می دونی شاید سالی یه بار بشه. البته بیش تر میشه. ولی دوس دارم یهو ته شب برم بیرون. یهو برم یه جایی. خط بالا اون جمله که البته داره رو باید می ذاشتم توی پرانتز ولی حوصله ش نداشتم. یعنی می دونستم دارم به بدترین و زشت ترین فرم می نویسم ش ولی وقتی به یقین رسیدم که دیگه ولی جمله بعدش نوشته بودم. برا همین باید برمی گشتم عقب و گه کاری م جمع می کردم. اون لحظه برام مهم تر بود چیزی که می خوام در موردش صحبت کنم بگم. یعنی اون خوی دهاتی م زده بود بیرون و می گفت محتوا مهم تر از فرمه. ولی الان که دو ثانیه از اون لحظه گذشته اصلا نمی دونم داشتم چی می گفتم. نه تنها یادم نیست بلکه اصلا برام اون قدر اهمیت نداره که یه بخشی از مغزم مجبور کنم بهش فکر کنه. آره می تونم بگم رشته کلام از دستم در رفته. در واقع وقتی رشته کلام از دستم در بره ممکنه باد ببره کلاه م بندازه توی آب و خیس بشه. کلاه خیس هم نقض غرضه چون اگه می خواستی خیس بشه کله ت با کله می رفتی تو جوب نه که کلاه سرت کنی. البته میشه یه جور دیگه هم گفت. وقتی رشته کلام از دست م در میره در واقع شاید به خاطر اینه که هنوز طلب م که بابت ش ازش چک دارم نداده و با این در رفتن فکر می کنه می تونه برا خودش زمان بخره. البته من دقیق نمی دونم زمان رو چه طور میشه خرید. چون ممکنه اگه بخوای بخریش یه جرم دلالی زمان بری زندان. ولی اگه خرید و فروش زمان کار خلافیه پس چه طور سلطان زمان داره راست راست می گرده؟ البته من نمی دونم سلطان زمان کیه. ولی خب اینکه بگی زمان سلطان نداره یه حرفیه که تو کت من نمیره. کت من خیلی تنگه. در واقع شلوارش این قدر تنگه گوشی م نمی تونم توش بذارم. برا همین از کت شلوار بدم میاد. یه بخشی ش هم به خاطر کراواته. چون اون دیگه خیلی چیز کس و شعریه.

No comments:

Post a Comment