مساله اینه که ما چه طور آدمی هستیم. یعنی همیشه آدم فکر می کنه واکنش هاش درست ن. خوب ن. منطقی ن اقلا. یعنی می دونی تو یه دورانی آدم فکر می کنه آدم خوبیه. کاراش خوب ن و نایسه و توی لشگر یزید نیست. بعد آدم می فهمه نه خیلی هم نایس نیست و یه کم یزیدیه. بعد این جا درمیاد میگه که خب منطقیه کارم اقلا. مردم معمولا همین حس می کنن. برا همین خیلی توضیح میدن. دوس دارن بگن درسته کاری که کردن ممکنه از نظر بقیه بد باشه ولی خب منطقیه. ببین ولی حقیقت حتی این هم نیست. بعدش می فهمی که خود آدم یزیده. یعنی این نکته مهمیه به نظرم. یعنی واقعیت هم همینه. نکته بدش همینه دیگه. که بدونی خودت همون چیزی هستی که مثال می زدی ش. بعد باز این مردمی که تا این جا بالا اومدن هم یه عده شون منحرف میشن. فکر می کنن که می تونن این تاریکی رو هضم کنن و آدم خوبی بشن. اینا به نظرم بدترین آدمان چون خودشون به خریت زدن. حالا به نظرم رسید که چقدر این جا دارم کس و شعر میگم. بعد خواستم هر بار حوصله م سر رفت یه داستان بگم. می تونم واقعا بگم. ولی به نظرم خیلی لوسه. یعنی هر چیز این جوری لوسه که مثلا بخوای بگی من بلدم یه چیزی. نمی دونم چه مرگمه ولی حتی اگه واقعا یه مطمئن باشم یه چیزی بلدم هم دوس ندارم بگم ش حتی اگه مثلا جراح مغز باشم توی اتاق عمل و مریض در حال مرگ. خودم می زنم به اون راه که من اومدم لامپ اتاق عوض کنم. آره حالا می خوای بگی مشکل دارم باید برم دکتر؟ برو لاشی، برو عوضی، برو کثافت بی پدر. خودت مشکل داری. البته می دونم مشکل دارم ولی دوس ندارم کسی بهم بگه.
No comments:
Post a Comment