Friday, January 25, 2019

امروز

امروز هم به هیچ کارم نرسیدم. هیچ کاری نکردم. مثل بقیه عمرم. دیگه واقعا فکر کنم هیچ چی روم اثر نداره. مثلا اگه شکنجه م کنن بگن امروز این کار خیلی ساده بکن باز نمی کنم. راستش حس می کنم انرژی ش هم ندارم. یعنی اصلا دچار مشکل شدم سر این قضیه. دارم می بینم کار نکردن برا دکترا داره اذیت م می کنه ولی لامصب پدر من درآورده. گرفتین شوخی رو؟ کل این فرآیند باعث افسردگی م میشه. و در کمال تعجب باید بگم دیگه این مضراتی که این موضوع داره باعث کوچیک ترین چیزی برام نمیشه. یعنی هیچ انگیزه ای ندارم. فقط مدام تاسف می خورم و ناراحت تر میشم. کار زیاد داره خسته م می کنه به اندازه کافی و اصلا زور ندارم که کارای دانشگاه هم بکنم. همین داستان هم داره هی عقب می ندازه من. بعد نتیجه ش فقط ناراحتیشه که بیش تر و بیش تر میشه. حالا اصلا نوشتن این موضوع چه کمکی می کنه؟ شاید برا این که اصلا بابت ش همچین ناراحت هم نیستم و بیش تر حوصله م سر رفته. یعنی می خوام بگم ناراحتی خاصی هم ندارم بابت ش در اعماق وجود تخمی م. پسر باز ناراحت تر شدم. یعنی این نکته رو حین نوشتن ش فهمیدم. یعنی قبل از نوشتن این در عمق ناامیدی بودم الان عمق ش رو اقلا چند متر بیش تر کندم و پایین تر رفتم. چهار متر و سی پنج سانت.

No comments:

Post a Comment