در طول روز خیلی میشه که خواب م بگیره. در واقع بعضی اوقات هم خودم بهش میدون میدم که بگیرم یه چرتی بزنم. یعنی چرت هم که نمیشه گفت. نمی دونم اصلا چرا. حالا سر کار قبلی دیگه این اواخر راحت می خوابیدم. نه که کارام کم شده باشه یا مثلا هرچی. دیگه حوصله نداشتم. شاید هم انگیزه. سرویس رفت خواب. بعد صبحانه تا نه خواب. یازده تا ناهار خواب. بعد ناهار خواب. سرویس برگشت خواب. احساس می کردم دیگه برام مهم نیست. اول ش استرس هم داشتم. ولی بعد نه. خصوصا این اواخر. من از این آدمای ادایی نیستم که همیشه غر می زنن ولی هیچ کار نمی کنن. من تقریبا هیچ وقت غر نزدم. ولی تهش که ول کردم رفتم حس کردم باید خیلی وقت تر می رفتم. ولی نمیشد البته. این ش عجیبه. که می دونی زندگی ت یه باره و هر لحظه ش دیگه تکرار نمیشه ولی بیش تر اوقات داری می رینی توش. در واقع آگاهانه هم می کنی. گاهی اوقات اصلا بهت بگن هم میگی خب چی کار کنم. حقیقت هم همینه. چی کار میشه کرد؟ یعنی می دونی مرحله نهایی درک هستی اینه که واقعا آروم باشی. واقعا فرقی نداره خیلی. شاید برا همینه از آدمایی که خیلی تکون تکون می خورن خوش م نمیاد. یا از ورزش.
No comments:
Post a Comment