Thursday, February 28, 2019

نان

باز از قهوه آماده بدم اومده. حالا مجبورم باز قهوه دم کنم. از چایی هم که اصلا از قبل بدم میومد. این بار می خوام کار جدی بگیرم. البته بار قبلی هم که این جوری شدم کار جدی گرفتم. ولی با دستگاه درست می کردم. این دفعه می خوام دستی درست کنم. عجب گیری افتادیم. از این که وقتی رو زمین می شینم آرنج م بمونه رو زمین بدم میاد. در واقع بدم نمیاد. ولی دست م یه جوری میشه. انگار داره می شکنه. من از ویکند خوش م میاد. البته نه اون آلبوم معروف ش. اون آهنگای قدیمی ش. یعنی واقعا دنیاییه که من توش م. حالا جز ثروت. البته همه دنیاش ثروته. شاید فکر کنی دارم کس و شعر می گم ولی صبر کن. اون دنیایی که می کشه که توش یه آدم تنهاست و بار سنگینی رو دوش شه و خودش می دونه چقدر بد جنس و تاریکه ولی کاری هم نمی تونه باهاش بکنه و پذیرفت تش. اون منم. بهترین کاری که من می تونم بکنم اینه که کارگاه شم. واقعا دوست هم دارم ش. ولی آیا می تونم واقعا پرونده ای حل کنم. نمی دونم. شاید هیچ وقت هم نفهمم. چه جور باید مسیری انتخاب می کردم که توش کارآگاه شم. خواب م میاد. تازه بیدار شدم ولی باز خواب م میاد. چه طور این قدر خواب م میاد. حالا اون ور این ماجرا فرانک اوشنه. که مرد خوبیه. رفتم تو صف نونوایی. من نونوایی نمیرم. کی میره نونوایی تو این جهان دیگه. از این نونای آماده می خرم. نون آماده ست دیگه همیشه. منظورم از این نون های جو و زیتون و این کسشراست که شبیا تست درست شون می کنن. بعد دیدم خیلی شلوغه. چرا مردم تو این صف وایمیستن. بعد چون تصمیم گرفته بودم نون داغ با پنیر شور بخورم برنامه م عملی کردم. خوش بختانه موفق شدم و زود نون حاضر شد. یکی پشت سرم داشت می گفت ما خیلی پول داریم و فلان جا خونه داریم و اینا. خواستم بگم یه ماشین اضافه دارین بدین من. حس می کنم مثلا برم به یه آدم خیلی پولدار بگم بابا یه ماشین بده من بهم بده. آخه برا اونا پولی نیست که. مثلا یارو چند میلیارد دلار ثروتشه. بری به بیل گیتس بگی بابا یه صد هزار دلار بده میده دیگه. چرا نده. اصلا وقت ش این قدر با ارزشه اگه بدون کلام فقط چک امضا کنه براش اقتصادی تره. یعنی بخواد یه بهونه بیاره بدتر ضرر می کنه. خیلی بی مزه شد.

خواب

حوصله م سر رفته. تو راه م البته و کاری نمیشه کرد. من تو تاکسی آهنگ گوش نمیدم و فقط مترو. علت ش شاید باید در این جست و جو کرد که تاکسی هر لحظه ممکنه چپ کنه. خصوصا این راننده های کند ذهن کرجی. چون اگه قرار باشه چپ کنی و هم زمان آهنگ گوش بدی مشخص نیست چی سرت بیاد. باید همیشه آماده شیرجه باشی. البته من کلا آهنگ کم گوش میدم. نه که آهنگ دوس نداشته باشم. البته کی هست که آهنگ دوس نداشته باشه. یا مثلا شنیدی کسی بیاد بگه من فیلم دوس ندارم کلا. هوا خیلی جالب شده. قضیه اینه که ما همیشه راننده داریم. چه یازده شب باشه یا چه بخوایم غروب نارنگی بخوریم. ولی پنج شنبه ها نه. نمی دونم شاید فکر می کنن پنج شنبه ها مردم دیگه حمل و نقل ندارن. برا همین تنها روزی که ممکنه سوار مترو شم پنج شنبه ست. سوال اینه که تا کی به این وضع بی ماشینی ادامه میدم. یحتمل همیشه. نه که از ماشین بدم بیاد. برعکس از این که مجبور شم ماشین مردم بشینم یا نگران رانندگی دیگران باشم دوس دارم راحت تو ماشین خودم باشم. ولی وضعیت دیگه بغرنج شده. قابل درک نیست. یه مشکل جدید دیگه هم اینه که همیشه خواب م میاد. گاهی فکر می کنم این جوری که تو مسیر همیشه یا خواب م یا نصفه تو چرت م دیگه نمی تونم رانندگی کنم. این جدی میگم. بعضی اوقات حس می کنم چشم م کامل باز نمیشه حتی. یعنی در کل روز. شاید مرضی چیزی دارم. حالا باید این موضوع کامل بگم ولی الان داره خواب م می بره.

Tuesday, February 26, 2019

رادیو

عجب هوایی شده امروز. یک ابر شدیدی آسمون گرفته و این قدر ضخیمه که کوچیک ترین نوری نمیاد رو زمین. این بهترین وضعیته. البته اگه بارون بباره بهتر هم میشه. حالا ما هم اومدیم بیرون. رادیو داره کس و شعر میگه. اوه پسر یهو تمرکزم از دست دادم. خیلی عجیب بود یهو ذهن م خالی شد. جالبها این. می دونی مثلا مواد مخدر جذابیت ش برا من همینه یه بخشی ش. چون فرآیند پیوسته مغزت متوقف میشه. قبل ش مثلا مسیر مغزت داره میره جلو. از این ایده به اون ایده می رسی. گاهی فکر می کنی ایده ت خیلی انقلابیه ولی نیست راستش. هیچ جوره نمیشه اون مسیر پیوسته رو بریدش. ولی گاهی میشه با چیزایی این جوری یه کم ارتباط ش عوض کرد. وگرنه نمیشه. راستش اصلا نمی دونم دارم چی میگم. پسر جدیدا صحبت مردم خیلی میره رو مخ م. یعنی صداشون و جمله هاشون. یعنی نه که عصبانی شم. نمی تونم فکر کنم بعد همین جور هاج و واج می مونم. کی رادیو گوش میده در این زمانه دیگه واقعا. جز این اسکلا. خیلی دوس دارم یه نفر که تو رادیو کار می کنه از نزدیک ببینم. فکر کنم همه رادیو ها تو زیر زمین باشن. یعنی حس م این جور میگه بهم. یه زیر زمین تاریک و نمور.

کارمند

من از کارمندایی که توی نقش کارمندی فرو رفته ن بدم میاد. یعنی حقیقت ش بخوای تو دنیای امروز همه کارمندن. حتی کسایی که کشاورزی می کنن هم کاملا کارمندن. در واقع کارمند همون کارگر قدیمه. برا این که دیگه ظاهر قضیه کثیف نباشه کت و شلواری ش کردن. در واقع من مطمئن م که این پروسه تبدیل کارگر به کارمند کاملا حساب شده و دقیق بوده. حالا داشتم می گفتم. امروز اومدم این جا جلسه که اتفاقا خیلی جای پر دبدبه و کبکبه ایه. بعد کارمنداش هم کارمند های فرد اعلان. یعنی در واقع اون شکل کارمندایی که کاملا عقل شون از دست دادن و عرضه کوچیک ترین کاری ندارن. فی المثل الان چهل دیقه است دارن یه فایل پرینت می گیرن. دو نفر. حالا من چهل دیقه ست این جا نشستم. برا این که بقیه اعضای جلسه هنوز نرسیدن. گاییدن ما رو هم. اصلا من برا چی میارن این جلسه ها نمی دونم. شاید برا این که بیش تر زجرم بدن. تا خون م از توی قلب م بکشن بیرون و جلوی چشمام آتیش ش بزنن. شاید هم باهام حال می کنن و فکر می کنن دارن بهم حال میدن. آها داشتم می گفتم که من از کارمندای این جوری بدم میاد ولی همه مون کارمندیم. پس از چه کارمندایی بدم نمیاد. از کارمندایی که روح شون حفظ می کنن. منظورم این نیست که گلدون می ذارن رو میزشون. اتفاقا گلدون برا کارمندا یکی از اون چیزاییه که مطمئن م اتاق فکر کاپیتالیسم روش تاکید کرده. وای پسر اینا هنوز نیومدن. آها نکته اساسی نگفتم. این جا اصلا کوچیک ترین آنتنی نداره گوشی م. یعنی حتی اگه بخوان بیان نمی تونن بهم زنگ بزنن و بگن. یعنی تو کل ساختمون. بعد خواستم زنگ بزنم و بگم کجایین مجبور شدم این اراذل خط مقدم سرمایه داری قانع کنم یه تلفن بدن بهم. البته بیچاره ها سریع دادن ولی خب همین که لحظه ای مجبور شدم باهاشون هم کلام شدم من کشیدن پایین تو دنیای کارمندانه خودشون. پسر باورم نمیشه با این که هیچ آنتنی نداشتم طی این مدت گوشی م خاموش نشد و این پست نپرید.

Monday, February 25, 2019

Tool

من از تول خیلی بدم میاد. یعنی از هرکس که ازش خوش ش میاد هم بدم میاد. ولی از آهنگای تول خوش م میاد. یعنی وقتی گوش میدم شون خوش م میاد. ولی اگه یکی بگه از تول خوش ت میاد میگم بدم میاد. علت ش هم اینه که مردمی که میگن تول دوس دارن آدمای تخمی هستن. اتفاقی یادم افتاد و شروع کردم چند تا آهنگاش گوش دادن بعد دیدم چقدر خوش م میاد. شاید هم برا ویدیوهای کیری بود که می ساختن. واقعا بدم میاد ازشون. می خوام بگم یه وقتی نظرم در مورد چیزا بیش تر به اطراف قضیه مربوطه نه خودش. یعنی مثلا ممکنه از چیزای پیرامون یه چیز بدم بیاد که از خودش هم بدم بیاد. البته یحتمل همه همین جوری ن. البته این کاملا احمقانه ست. مشکل البته اون سیستم جهانی تبلیغاته که یه چیز به یه شبکه از چیزای بی ربط وصل ش می کنه که پرزنت ش کنه ولی حب اثرات منفی ش بعضی اوقات ظهور می کنن. خواب م میاد باز. عجب گیری افتادیم.

Friday, February 22, 2019

بد

من از آدمای تخمی بدم میاد. مساله اینه که تخمی بودن آدما رو بیش تر حس می کنم ولی نمی تونم توضیح بدم. یعنی یارو رو تا می بینم می فهمم ای ای ای این از اون خارکسته هاست و نباید نزدیک ش شم. گاهی حتی در اندازه های کم تر. یعنی از رو مسیج یارو می فهمم تخمیه. نمی فهمم حس می کنم. مساله اینه که مغزم میگه این ماجرا کس و شعره ولی بعدش نمی تونم جلوی خودم بگیرم. بنابراین در واقع من تو زندگی م هرگز دنبال شناختن آدما نبودم. با همون کلمه اول تصمیم م راجع بهشون گرفتم. عجیب ولی واقعی. حالا ولی یه سری چیزای دیگه هم هست. که فکر می کنم اینا دیگه اختلال باشه واقعا. مثلا من گاهی از نه خود مفهوم حرف مردم بلکه از چیزی که همراه شه حس بد یا خوبی می گیرم. خواستم بگم لحن ولی فقط لحن نیست. مثلا یارو یه حرفی می زنه که شاید من هم مخالف ش نباشم یا برام مهم نباشه ولی یهو یه حس نفرت عجیبی از داخل ش حس می کنم. یعنی جمله یارو میره رو مخ م نه برا خاطر مفهوم ش برا خاطر فرم ش. حالا مهمون داریم. راستش بخوای من نظرم راجع به این فعالیت های فوق برنامه تا یک ثانیه قبل ش منفیه. اصلا دوس ندارم از تخت م تکون بخورم برا انجام یه کاری. ولی بعدش از ثانیه اول یهو جیم کری میشم و بعدش میگم ایول چقدر حال داد. پسر الان یه چیپس خوردم چقدر حال کردم. من از چیپس بدم میاد. ولی نمی دونم این یکی استثنا بود. حال ندارم راستش. خواب م هم میاد. من مهمونی عصر جمعه دوس ندارم. چون فرداش باید برم سر کار. من از خیلی چیزا بدم میاد. از شلوار پوشیدن برا مهمونی مثلا.

Wednesday, February 20, 2019

فیزیک

من اصلا تجربه کار فیزیکی ندارم. فقط تجربه کار فکری دارم. نه که از اینا باشم که عرضه یه میخ زدن ندارن و برا همین دون شان خودشون می دونن. صادقانه نکردم هیچ وقت این کار. الان اقلا فهمیدم خیلی خسته میشم با این جور کارا. مثال اول ش این که (این جمله رو چرا گفتم؟ می خواستم بگم این هفته این جور شده. بعد چرا با مثال اول ش شروع کردم) این هفته کلی کار فیزیکی داشتیم. دهن مون گاییده شد. بدم نیومد. اتفاقا از اینا که دست نمی زنن به هیچی بیش تر بدم اومد. حالا این هم بگم من هم چین با عرضه هم نیستم و مدعی نیستم. راستش جدیدا این جا هم حوصله م نمی کشه. شاید هم حال ندارم بنویسم. نمی دونم. شاید هم چون فیزیکی خسته م این جوری م. الان دوس دارم بخوابم تو ماشین ولی نمی تونم. چون می ترسم راننده احمق م کنه. این راننده های کرجی واقعا احمق ن. یعنی احمق معمولی نها. نقشه رو نیگا می کنن اشتباه میرن. بعد خیلی هم بی صفت ن. یعنی اگه حواس ت نباشه می برن ت کنج زباله دان تاریخ می ذارن ت. حوصله م سر رفته.

Sunday, February 17, 2019

صدا

پسر باورم نمیشه صدا و لحن یارو این قدر رو مخ م بوده باشه. اصلا نمی تونستم کوچیک ترین تمرکزی کنم. حالا این رانندهه کلا دو بار اومده بود پیش از این برام. یه بارش ساعت یازده اومدیم بیرون از شرکت و پشماش ریخته بود. یه بار دیگه ش هم اون یه ربع دیر اومد و خایه کرده بود که زیر آب ش نزنم. این بار هم که زر می زنه. البته تقصیر اون نبود. باز این یارو رو مخیه رو انداختن باهام اون هم این قدر کسخله با همه مردم کوچه و بازار گرم می گیره. یعنی با دو تا شخصیت که مغزم می خارونن تو یه محیط بسته گیر افتادم. اگه این جهنم نیست چیه. جدی میگم. مگه چند تا عصر روزی با هوای بهاری تو زندگی ت داری که اتفاق کیری نیفتاده توی روزت و به صورت بی دلیل هم روح ت آتیش نگرفته و در سلامت داری میری خونه که باید با دو تا از کیری ترین انسان های خاورمیانه یه ساعت تو اتاقک دربسته باشی. این هم ایده خفنیه ها. یه جا خونده بودم ش قبلا البته. وای پسر باز این یارو شروع کرد زر زدن.

Friday, February 15, 2019

جمعه

پاشدم روز جمعه اومدم دانشگاه. واقعا کی این کار می کنه. دربان دانشگاه یه جوری با تعجب ازم پرسید تا حالا جمعه نیومدی گریه م گرفت و فهمیدم علت این که هنوز درس م تموم نشده چیه. تو خونه بودم هوا آفتابی بود تا زدم بیرون اول از همه خورشید به کل نابود شد و خیابونا پر از آدمای مشکوک شد که با شمشیر می زنن به آدم. بعد بارون بارید و ترافیک سختی در گرفت. بعد مسیر اشتباهی اومدم و مجبور شدم یه ربع پیاده برم تا برسم. بعد یارو دم در نیم ساعت توضیح داد برام و تهش تا فهمید دانشجوی دکترام دست م بوسید. من رفتم کفتری نشستم دم حوض و سیگار روشن کردم گفتم این چه وضعیه ما برا این انقلاب نکردیم. جالبه که اگه طالقانی می خواست سیگارش خاموش کنه می تونست تو عمامه ش خاموش کنه. بعد رفتم دفتر نشستم بیسکوییت با آب خوردم. فکر کنم بهش معتاد شدم چون قبل ش سرم درد می کرد ولی بعدش نه. شاید اصلا به خاطر همین اومدم دانشگاه. داشتم فکر می کردم تو هر شرایطی اتوبوس هست برا مسیرهای مختلف. ولی تاکسی ممکنه نباشه. یعنی این راننده های اتوبوس یه همیت خاصی دارن که تو هیچ قشر دیگه ای نیست. اینا از زندگی شون، خونواده شون، آرزوهاشون زدن و موندن پای این کار. حتی جمعه غروب تو هوای بارونی هستن. جالب ترین بخش ش اینه که اینا هیچ وقت چنین چیزی نمیگن. همه شون از کارشون بد میگن و قیافه شون جوریه که انگار از زندگی سیرن. یعنی می خوام بگم ممکنه یه راننده تاکسی تر و تمیز پیدا کنی ولی راننده اتوبوس نه. به نظرم اینا شبیه یه مرام و مسلک ن. یعنی یه فرقه ن که وقتی واردش میشی باید این شرطا رو بپذیری. هیچ وقت به روت نیاری که از جون ت گذشتی برا مردم. اگه یه روزی بخوام کمیک سوپر هیرویی بکشم قهرمان ش می ذارم اتوبوس من. یا باس من.

Wednesday, February 13, 2019

دنده

من از این که راننده دیر بیاد بدم میاد. یعنی فکر کنم همه جهانیان همین جوری ن. یعنی اگه زنگ می زد می گفت من هرگز نمیام و به دیار باقی شتافتم شاید بیش تر خوش حال می شدم. ولی خب این جور نشد. البته اون جور میشد هم خیلی خوش حال نمی شدم. شوخی کردم. در واقع من آدم شوخی هستم. اگه مجبور نشم هیچ وقت جدی نمیشم. شاید یکی از مشکلات م همین باشه. چرا من همیشه دنبال این م که مشکلات م بگم. مگه این جا چاه جمکرانه. شاید برا این همیشه لبخند بر لب دارم که تو بچگی بهم گفتن پیامبر همیشه لبخند بر لب داشته. و من می خوام پیامبر باشم. نمی دونم حقوق پیامبرا برابره یا هر کس به میزان اذیت و آزاری که دیده. مثلا اگه حساب کنی این حجم پیامبر اومده باشن قطعا یه تعدادی شون تو مناطق خوش آب و هوا ظهور کردن که مردم هم خوب بودن. یارو مثلا تو سوییس پیامبر شده و عرق خوری ش به راهه. اتفاقا فکر کنم دین ش هم دین با کیفیتی باشه. مشکل دین های مناطق کویری اینه که بس که مردم آفتاب خوردن دیگه حوصله همدیگه ندارن. آره این تنها مشکل دین هاست. این جوری من مشکل دین داری حل کردم. بهتره پیروان ادیان به مناطق بارانی کوچ داده شوند. کاش رضا شاه حرف م می شنید و به توصیه م عمل می کرد. ولی آیا این عدالته که یه مشت کسخل تمام بفرستی جاهای خوش آب و هوا یا نه. آیا لیاقت ش دارن یا ندارن. از ماشینایی که صندلی عقب شون جای گردن نداره بدم میاد. چون نمی تونی سرت راحت تکیه بدی بخوابی. بهترین کاری که تو این مسیر میشه کرد خوابه. ولی من یا کتاب می خونم یا کس و شعر. چون کس م خله. شاید من هم کسخل تمام باشم.

Tuesday, February 12, 2019

پیشنهاد

من واقعا یه تخته م کمه. برداشتم پیشنهاد دادم جلسه از سه شنبه بره یکشنبه. می دونی چرا. چون این جوری از یکشنبه هم متنفر بشم. این جوری دو روز هفته همین که از خواب بیدار شم از خشم و نفرت گریه می کنم تا شب بخوابم و کل روز های آتی رو با فکر اتفاقات اون روز بگذرونم. حالا این جوری تازه بدتر هم هست چون هرگز از نفرت م از سه شنبه کم نمیشه. یعنی سه شنبه به خاطر ما سبق و یک شنبه برای آینده. امروز هم همین جور داره کیری و کیری تر میشه. البته مثل هر روز. داشتم فکر می کردم من باید برم قاتل بشم. توی هر کار دیگه ای تلف میشم. کاملا می تونم این تصور کنم که یه نفر بدون کوچیک ترین کینه شخصی بکشم. تازه بماند که فقط کافیه قیافه یارو خوش م نیاد. اون جوری می تونم یه کتاب در مورد لزوم حذف یارو بنویسم. مشکل من چیه با این جهان جدی. فکر می کنم بعضی وقتا حس می کنم که چه طور سیستم به هم پیوسته اداره جهان دهن م داره می گاد. و روز به روز ناراحت ترم می کنه. یعنی گاهی وقتا فکر می کنم این وقت ناراحتی نیست ولی هستم. دلیل ش هم فقط به خاطر روش غیر طبیعی اداره جهانه. چه طور همه باهاش کنار اومدن ولی من نه. چه طور این همه فشار روی خودم حس می کنم. شاید استعداد اصلی م نه قاتل شدن بلکه وزنه بردار شدن باشه. البته تجربه از قهرمانان ملی نشون میده برداشتن وزنه با کمبود عقل در یک راستا قرار داره ولی من هم که عقل م کمه. این کلمه یک وسط جمله کلا غلطه. در واقع رسوبات انگلیسیه تو زبون تخمی مون. خواب م میاد ولی بعید می دونم حتی بتونم زود برم خونه. مجبورم این جا جون بکنم. جون بکنم تا جون م بیاد تو دهن م. راستش بخوای هیچ وقت کار سختی هم نمی کنم. یعنی تا حالا نشده یه کاری بکنم بعد خودم بگم اوه پسر عجب کار غیر ممکنی بود. البته مردم این جور فکر نمی کنن. ولی خودم نه. البته حس می کنم طبیعیه. بعید می دونم کسی این قدر اوشکول باشه که فکر کنه تو این جهان یه کاری کرده که فقط خودش می تونسته. نمی دونم. حوصله م سر رفته.

عکس

من از قدیم با سه شنبه ها مشکل داشتم. یعنی یادم نیست دقیق چرا ولی این جلسه کیری دانشگاه سه شنبه ها بود فکر کنم. بعدا یه مدتی رفت دوشنبه بعد باز برگشت همین روز. پسر واقعا ریدم تو زندگی م هشتاد ساله دارم درس می خونم. خیلی ناراحت شدم. بعد امروز صبح یادم بود لپتاپ بیارم. ولی صبح پا شدم دلیل ش یادم نمیومد. یعنی یه دلیل ش یادم اومد ولی دومی نه. بعد دیگه یهو دلیل دوم ش هم یادم اومد. این جوری شد که لپتاپ و کوله و کل بند و بساط برداشتم. حالا تازه ذهن م در گیر این بود که چرا گوشی م شارژ نشده کل شب. بعد یادم اومد دیشب گولو گفت این شارژره خرابه نگو من سیم اشتباهی زده بودم. خلاصه دهن م خیلی درگیر بود. بعد اومدم بیرون دیدم در قفل نکردم. آشغال برداشتم و در قفل کردم و رسیدم پایین دیدم عینک م برنداشتم. رفتم تا سر کوچه آشغال انداختم دیدم نه تنها حال ندارم برگردم برم بردارم بلکه وقت ش هم ندارم. برا همین گریه کردم کل راه. بعد به نشانه اعتراض کلاه سرم نکردم. راننده گفت چرا کلاه سرت نکردی گفتم چون کلاه سر کیرم کردم می خوای ببینی. که گفت آره و نشون ش دادم. تو راه هم فقط به مناظر طبیعی خیره شدم چون گوشی م شارژ نداشت و گوشی م این قدر خرابه اگه خاموش بشه روشن شدن ش با کرام الکاتبین برادر کریم الکاتبینه. داشتم کجا می گفتم. آها بعد همه ش این نبود که. از دانشگاه زنگ زدن که استادت یه کونده گری دوبل جدید سه ترم پیش درآورده سرت و باید بری ببینی چی میگه. گفتم خب یه کاری ش می کنم کیر توش. بعد باز اون یکی استادم ایمیل زد که ریدم تو مقاله ت به این دلیل که دلم برات تنگ شده باید یه روز بیای دفترم با هم چای و کیک بخوریم و صحبت کنیم ببینیم اوضاع جهان چه طوریه. گفتم خب. حالا هم بیست و پنج تومن پول بی زبون ریختم تو شیکم این اسنپی نره خر که برم دانشگاه. یعنی از این بدتر چی میشه. که پول بدی بری دانشگاه. من دوس دارم خون بدم نرم دانشگاه. من تا حالا خون ندادم راستش. یعنی خون آزمایشی دادم ولی از اون خونا که میدی مردم تو لحظه آخر نجات پیدا می کنن ندادم. چون اگه خون بدم از روح م کم میشه. به اون یارو اضافه میشه. خلاصه تازه هنوز ساعت یک و نیمه. امیدوارم دیگه چیز بدتری انتظارم نکشه. البته بکشه هم چیزی نمی تونم بگم. میگم خب. عجب گیری افتادیم.

Sunday, February 10, 2019

هوا

مشکل تعطیلات روز آخرشه. عین کسیه که پای چوبه داره. حالا هر کاری هم که بکنی تو روزای قبلی ش. بدتر از همه ش اینه که بری سفر و روز آخر توی راه باشی. چون اون جوری مجبوری هم غم برگشتن تحمل کنی هم غم تموم شدن تعطیلی. اگه هم که نری سفر حس می کنی هیچ کار نکردی. حقیقت ش اما اینه که تعطیلی برا هیچ کار نکردنه. من از هیچ کار نکردن خوش م میاد. یعنی باید قبول کنم که برام لذت بخشه. مثل همه. البته خب به خاطر ویژگی های تبلیغات سرمایه داری تو مخ ما رفته اگه کار مفیدی انجام ندی باید ناراحت باشی و ازش شرمنده باشی. ولی نباید این طور باشه. مردم اولیه وقتی شکارچی بودن هیچ کار نمی کردن هیچ وقت. جز وقتایی که مجبور بودن برن شکار. جز اون در حال خوابیدن بودن. برا همین بهترین دوران بشر همون بوده. بعدا کشاورزی روح آدم نابود کرد. این که کل سال به فکر تولید محصولات باشی. در واقع هرچیزی که به آینده نگری مربوط باشه و تلاش الان برای پیش رفت آینده توش باشه یه جورایی با ذات آدم تطابق نداره. به نظر من البته. داشتم اون روز فکر می کردم چرا مواد مخدر و چیزهای مربوط بهش جرمه. چون برا مردم مضره؟ مگه این همه غذاهای بد مضر نیست. مگه این همه صنایع آلوده کننده مضر نیست. پس این کسشره. برا این که خطرناکه؟ مگه تفنگ یا اصلا چاقو خطرناک نیست. به نظر من مشکل این که مواد مخدر این قدر داستان ش برا دولت ها حیاتی و حساسه اینه که کمک می کنه مردم هیچ کاری نکنن. کمک می کنه مردم برا سیستم مفید نباشن. این برا بقای مجموعه مبتنی بر بهره کشی ضروریه. حالا چرا الان داره بعضی چیزا آزاد میشه. برا این که می تونه ازشون پول دربیاره و تبدیل شون کنه به صنعت. مثل سیگار یا عرق. خب با این روال بعید هم نیست در آینده مواد مخدر یه صنعت رسمی و قانونی بشه. اگه هوا همیشه عین امروز ابری و بارونی و مرطوب می بود شاید زور من ده برابر میشد و عمرم دو برابر. ولی هوای این جا همیشه خشکه و خورشید خودش توی چشم مون فرو می کنه. اگه یه روز مهاجرت کنم امیدوارم برم یه جای این جوری که خورشید سال تا سال نبینم. راستش ته دلم خیلی دوس دارم مهاجرت کنم ولی مساله اینه که حس می کنم توی محیط جدید چرا باید من آدم حساب کنن. از این جور چیزاش یه کم ناراحت میشم. نمی دونم آدم هیچ وقت نمی فهمه. شاید هم از این نیست. شاید یه کم خوی رمانتیک توم مونده باشه هنوز. در هر صورت من این چیزا رو خود فرآیندشون دوس ندارم. مثلا اگه بهم می گفتن این قدر بیش تر بده و این کار بکن ولی در گیر فرآیندش نشو و مثلا یه ماه دیگه این بلیط بگیر برو اون جا خوش حال تر بودم. فکر کنم مرض م عود کرده و حوصله م بیش تر از قبل سر میره جدیدا. دیگه نمی دونم باهاش چی کار کنم.