این دومین باری بود که یه پست کامل و طولانی می نویسم و به خاطر خاموش روشن شدن گوشیم توی افق ها نابود میشه. جالبه که انگار صرف نوشتن ش کافیه و از این که از بین میره حس خاصی نمی کنم یا نمیگم اه باز بنویسم ش. اه این آخرین پکی که زدم نگو به اون کسشر انتهای سیگار بود حال م به هم خورد. آره خلاصه همین می خواستم بگم. حالا انگار مثلا بوکوفسکی باشم که نوشته هام اهمیت داشته باشن. بوکوفسکی کلا تلفظ اشتباهیه. بوکاوسکیه اسم یارو. حالا نمی دونم ایرانیا حتما حس کردن خودش بلد نیست اسم ش درست بگه و ما باید درست ش بگیم براش. من خیلی بوکوفسکی دوس دارم. یعنی چه شعراش چه داستاناش چه شخصیت ش. در واقع. از معدود چیزاییه که به عنوان شعر می تونم تحمل کنم. البته شعرای نسل بیت رو هم حال می کنم ولی دیگه کی مثل اونا میگه. خزعبلات ایرانی از حافظ بگیر تا شاملو رو که هیچی. من نمی دونم چرا به اینا میگن شاعر وقتی هیچ درکی از شعر ندارن. شاید هم البته دارن و من حالیم نیست. نمی دونم. البته شاید تو یه دنیای دیگه من هم می تونستم شاعر باشم. من راستش به استعداد اعتقاد ندارم. شاید چون بی استعداد و کند ذهن م این میگم. ولی از کجا میشه فهمید. حالا می خواستم همون دو خط اول بگما یعنی اسم ش هم نیگا کنین منظورم همونه. ولی خب چون حوصله م خیلی سر رفته این جور شد. در واقع حوصله م این قدر سر رفته که ممکنه به روزه مینیمالیستی م خیانت کنم و شبکه های اجتماعی م باز کنم. ولی ترجیح میدم رگ م بزنم. ولی جالب میشه اگه رگ م بزنم. اون موقع جهانیان موضوع حوصله جدی می گیرن. یه وقتی توی ترکیب هایی مثل روزه مینیمالیستی رو می نوشتم روزه ی مینیمالیستی. یعنی نمی دونم چرا اون ی رو می نوشتم. الان هم اگه یه ذره بهش فکر کنم شروع می کنم به نوشتن ش. قضیه این بود که استادم گیر داد کسشره ننویس ش. من هم بی هیچ مطالعه ای قبول کردم. ولی هنوز جدا نویسی م ادامه می دم. این هنوز نتونسته ازم حذف کنه.
No comments:
Post a Comment