Friday, February 22, 2019

بد

من از آدمای تخمی بدم میاد. مساله اینه که تخمی بودن آدما رو بیش تر حس می کنم ولی نمی تونم توضیح بدم. یعنی یارو رو تا می بینم می فهمم ای ای ای این از اون خارکسته هاست و نباید نزدیک ش شم. گاهی حتی در اندازه های کم تر. یعنی از رو مسیج یارو می فهمم تخمیه. نمی فهمم حس می کنم. مساله اینه که مغزم میگه این ماجرا کس و شعره ولی بعدش نمی تونم جلوی خودم بگیرم. بنابراین در واقع من تو زندگی م هرگز دنبال شناختن آدما نبودم. با همون کلمه اول تصمیم م راجع بهشون گرفتم. عجیب ولی واقعی. حالا ولی یه سری چیزای دیگه هم هست. که فکر می کنم اینا دیگه اختلال باشه واقعا. مثلا من گاهی از نه خود مفهوم حرف مردم بلکه از چیزی که همراه شه حس بد یا خوبی می گیرم. خواستم بگم لحن ولی فقط لحن نیست. مثلا یارو یه حرفی می زنه که شاید من هم مخالف ش نباشم یا برام مهم نباشه ولی یهو یه حس نفرت عجیبی از داخل ش حس می کنم. یعنی جمله یارو میره رو مخ م نه برا خاطر مفهوم ش برا خاطر فرم ش. حالا مهمون داریم. راستش بخوای من نظرم راجع به این فعالیت های فوق برنامه تا یک ثانیه قبل ش منفیه. اصلا دوس ندارم از تخت م تکون بخورم برا انجام یه کاری. ولی بعدش از ثانیه اول یهو جیم کری میشم و بعدش میگم ایول چقدر حال داد. پسر الان یه چیپس خوردم چقدر حال کردم. من از چیپس بدم میاد. ولی نمی دونم این یکی استثنا بود. حال ندارم راستش. خواب م هم میاد. من مهمونی عصر جمعه دوس ندارم. چون فرداش باید برم سر کار. من از خیلی چیزا بدم میاد. از شلوار پوشیدن برا مهمونی مثلا.

No comments:

Post a Comment