Sunday, February 10, 2019

هوا

مشکل تعطیلات روز آخرشه. عین کسیه که پای چوبه داره. حالا هر کاری هم که بکنی تو روزای قبلی ش. بدتر از همه ش اینه که بری سفر و روز آخر توی راه باشی. چون اون جوری مجبوری هم غم برگشتن تحمل کنی هم غم تموم شدن تعطیلی. اگه هم که نری سفر حس می کنی هیچ کار نکردی. حقیقت ش اما اینه که تعطیلی برا هیچ کار نکردنه. من از هیچ کار نکردن خوش م میاد. یعنی باید قبول کنم که برام لذت بخشه. مثل همه. البته خب به خاطر ویژگی های تبلیغات سرمایه داری تو مخ ما رفته اگه کار مفیدی انجام ندی باید ناراحت باشی و ازش شرمنده باشی. ولی نباید این طور باشه. مردم اولیه وقتی شکارچی بودن هیچ کار نمی کردن هیچ وقت. جز وقتایی که مجبور بودن برن شکار. جز اون در حال خوابیدن بودن. برا همین بهترین دوران بشر همون بوده. بعدا کشاورزی روح آدم نابود کرد. این که کل سال به فکر تولید محصولات باشی. در واقع هرچیزی که به آینده نگری مربوط باشه و تلاش الان برای پیش رفت آینده توش باشه یه جورایی با ذات آدم تطابق نداره. به نظر من البته. داشتم اون روز فکر می کردم چرا مواد مخدر و چیزهای مربوط بهش جرمه. چون برا مردم مضره؟ مگه این همه غذاهای بد مضر نیست. مگه این همه صنایع آلوده کننده مضر نیست. پس این کسشره. برا این که خطرناکه؟ مگه تفنگ یا اصلا چاقو خطرناک نیست. به نظر من مشکل این که مواد مخدر این قدر داستان ش برا دولت ها حیاتی و حساسه اینه که کمک می کنه مردم هیچ کاری نکنن. کمک می کنه مردم برا سیستم مفید نباشن. این برا بقای مجموعه مبتنی بر بهره کشی ضروریه. حالا چرا الان داره بعضی چیزا آزاد میشه. برا این که می تونه ازشون پول دربیاره و تبدیل شون کنه به صنعت. مثل سیگار یا عرق. خب با این روال بعید هم نیست در آینده مواد مخدر یه صنعت رسمی و قانونی بشه. اگه هوا همیشه عین امروز ابری و بارونی و مرطوب می بود شاید زور من ده برابر میشد و عمرم دو برابر. ولی هوای این جا همیشه خشکه و خورشید خودش توی چشم مون فرو می کنه. اگه یه روز مهاجرت کنم امیدوارم برم یه جای این جوری که خورشید سال تا سال نبینم. راستش ته دلم خیلی دوس دارم مهاجرت کنم ولی مساله اینه که حس می کنم توی محیط جدید چرا باید من آدم حساب کنن. از این جور چیزاش یه کم ناراحت میشم. نمی دونم آدم هیچ وقت نمی فهمه. شاید هم از این نیست. شاید یه کم خوی رمانتیک توم مونده باشه هنوز. در هر صورت من این چیزا رو خود فرآیندشون دوس ندارم. مثلا اگه بهم می گفتن این قدر بیش تر بده و این کار بکن ولی در گیر فرآیندش نشو و مثلا یه ماه دیگه این بلیط بگیر برو اون جا خوش حال تر بودم. فکر کنم مرض م عود کرده و حوصله م بیش تر از قبل سر میره جدیدا. دیگه نمی دونم باهاش چی کار کنم.

No comments:

Post a Comment