پاشدم روز جمعه اومدم دانشگاه. واقعا کی این کار می کنه. دربان دانشگاه یه جوری با تعجب ازم پرسید تا حالا جمعه نیومدی گریه م گرفت و فهمیدم علت این که هنوز درس م تموم نشده چیه. تو خونه بودم هوا آفتابی بود تا زدم بیرون اول از همه خورشید به کل نابود شد و خیابونا پر از آدمای مشکوک شد که با شمشیر می زنن به آدم. بعد بارون بارید و ترافیک سختی در گرفت. بعد مسیر اشتباهی اومدم و مجبور شدم یه ربع پیاده برم تا برسم. بعد یارو دم در نیم ساعت توضیح داد برام و تهش تا فهمید دانشجوی دکترام دست م بوسید. من رفتم کفتری نشستم دم حوض و سیگار روشن کردم گفتم این چه وضعیه ما برا این انقلاب نکردیم. جالبه که اگه طالقانی می خواست سیگارش خاموش کنه می تونست تو عمامه ش خاموش کنه. بعد رفتم دفتر نشستم بیسکوییت با آب خوردم. فکر کنم بهش معتاد شدم چون قبل ش سرم درد می کرد ولی بعدش نه. شاید اصلا به خاطر همین اومدم دانشگاه. داشتم فکر می کردم تو هر شرایطی اتوبوس هست برا مسیرهای مختلف. ولی تاکسی ممکنه نباشه. یعنی این راننده های اتوبوس یه همیت خاصی دارن که تو هیچ قشر دیگه ای نیست. اینا از زندگی شون، خونواده شون، آرزوهاشون زدن و موندن پای این کار. حتی جمعه غروب تو هوای بارونی هستن. جالب ترین بخش ش اینه که اینا هیچ وقت چنین چیزی نمیگن. همه شون از کارشون بد میگن و قیافه شون جوریه که انگار از زندگی سیرن. یعنی می خوام بگم ممکنه یه راننده تاکسی تر و تمیز پیدا کنی ولی راننده اتوبوس نه. به نظرم اینا شبیه یه مرام و مسلک ن. یعنی یه فرقه ن که وقتی واردش میشی باید این شرطا رو بپذیری. هیچ وقت به روت نیاری که از جون ت گذشتی برا مردم. اگه یه روزی بخوام کمیک سوپر هیرویی بکشم قهرمان ش می ذارم اتوبوس من. یا باس من.
No comments:
Post a Comment